بخش ۶۵ - حکایت ابو تراب نخشبی
عارف حق بوتراب نخشبیآنکه بود او عارف علم نبی
گفت اکنون هست بیشک هشت سالتا که از فضل خدای ذوالجلال
خود ندادم هیچ چیزی من به کسنی ز کس چیزی گرفتم یک نفس
آن یکی گفتش چگونه باشد اینشرح این را بازگو ای شیخ دین
فهم این معنی به غایت مشکلستحل این از هر کسی کی حاصلست
داد پاسخ شیخ عالم بوترابسائلان را از ره صدق و صواب
چشم جانم چونکه می باشد به دوستهر چه می بینم به عالم جمله اوست
نقش غیر از لوح جانم شسته شددل به دلبر مونس و پیوست ه شد
من ندیدم غیر جانان در جهاندر حقیقت اوست پیدا و نهان
هر چه گفتم بود با وی گفت و گووانچه بشنیدم ش نید م من از او
هر چه بگرفتم گرفتم هم از اووانچه دادم هم ندادم جز بدو
اینچنین دیدند بینایان راهحبذا چشمی که بیند روی شاه
دیده ای کو نور رخسارش ندیداو ندارد بهره زین گفت و شنی د
دیده را روشن کن از نور صفاوانگهی بنگر جمال آن لقا
چشم بینایی بباید مر تراتا کنی باور سخنهای مرا
کور مادرزاد کی باور کندگر همی گویی به الوان صد سند
دیدۀ بینا دل دانا بیارتا ز روی حق نگردی شرمسار
آفتابت ماند پنهان زیر میغپرتو روشن ندیدی صد دریغ
گر ترا دیده بدی در راه دوستهر چه می بینی عیان دیدی که اوست
گر تو خود را دور میدانی بیابشنو آخر نحن اقرب از خدا
از خدا انی قریب گوش کنحق محیط جمله آمد بی سخن
دیده باید تا ببیند آفتابدیدۀ بینا نه زان چشم خراب
گر بدانی نسبت ما را به دوستآن زمان بینی که هستی جمله اوست