گنج

بخش ۶۴ - حکایت معروف کرخی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۲ بیت
رهنمای سالکان راه هوآنکه شد معروف کرخی نام او
با مریدان بود روزی درگذردید جمعی از جوانان خمر خور
با شراب و با کباب و با ربابسوی دجله خوش روان مست و خراب
جمله غرق بحر غفلت آمدهسر بسر موج ضلالت آمده
همرهان گفند شیخا یک دعاکن که تا غرقه شود مست فنا
شومی ایشان شود از خلق دورا ز دم پاک تو ای شیخ غیور
با مریدان گفت بردارید دستمن دعا گویم اجابت زان سرست
در تضرع آمد آن شیخ جهانگفت ای دانندۀ راز ن هان
ای تو واقف بر ضمیر نیک و بدپیش علمت روشنست اسرار بد
بارالها همچنان کاینجا ی شانداده ای این عیش خوش بی امتنان
عیش خوش ده اندر آن عالم دگرای کریم کارساز دادگر
زین دعا گشته مریدان در عجبکاین چه حالست ای امین سر رب
ما نمی دانیم سر این سخنحکمت این را ز ما پنهان مکن
شیخ گفتا می گویم بدوچون همی داند چه حاجت گفتگو
صبر پیش آرید اکنون تا خداسر این سازد هویدا بر شما
چونکه دیدند آن جماعت شیخ رالرزه شان افتاد بر اندامها
ساز بشک س تند و می ها ریختندجمله اندر دامنش آویختند
گریه و زاری کنان در پای اواوفتادند آن گروه عیش جو
توبه کردند از مناهی جمله شانگشته هر کی در ره حق جانفشان
با مریدان گفت شیخ رازداناین زمان شد فاش آن سر نهان
شد همه مقصود حاصل بی تعبنی به کس رنجی رسید و نی کرب
نی کسی را غرقه می بایست گشتنی به دریا حاجت آمد نی به دشت
خیرخواهی شیوۀ مردان بودهر کرا این شیوه شد مرد آن بود
هست صلح و جنگشان از بهر حقلاجرم دارند بر عالم سبق
قهر ایشان محض لطف آمد یقینهزل ایشان جد شمر ای مرد دین
گر ترش رویند و گر خندان شوندبندۀ حقند و بر فرمان روند
فارغ و آزاده اند از مدح و ذمپیش ایشان غیر حق باشد عدم
وصف ایشان برتر است از گفت ماعاجزم یا رب لااحصی ثنا
ه ر سر مویم اگر گردد زبانکی درآید وصف ایشان در بیان
وصف ایشان گر کنم بر قدر خودهم نمی یابم امان از طعن بد
زین جماعت آنچه معلوم منستآن کجا در حوصله جان و تنست
نیست واقف کس ز حال این گروهخلق زین سو اولیا زان سوی کوه
حکمت حق از پی تعظیم شانکرد از چشم همه خلقان نهان
مظهر حقند و پنهان چون حقندزانکه فارغ از دو عالم مطلقند
چون به حق پیوسته دارند الفتیصحبت خلقان نماید کلفتی
هر که او از هستی خود وارهدپای بر فرق ه مه عالم نهد
هر که او با دوست باشد همنشینهست فارغ از غ م دنیا و دین
آن جماعت شاه و خلقان چاکرندجمله عالم پا و ایشان چون سرند
ذات ایشانست خلقت را سببهر چه می خواهی ز ایشان می طلب
حق تعال ی قل تعالوا فانظرواخوش بیا بنگر عجایبهای هو
واجب و ممکن درین صورت نمودگنج معنی اندرین ویران ن م ود
چون ز اسرار حقیقت غافلیبهره از دانش نداری جاهلی
گر مشامت بوی عرفان یافتیدر طلب کی روز ما برتافتی
از خیال و وهم بگذر در طریقتا توانی یافت بویی زان فریق
در طریقت هست عالم را نشانشمه ای زان آورم اندر بیان
عارف آن باشد که چون گوید سخنجمله گوید از خدای ذوالمنن
چون عبادت می کنی ی ا طاعتیبهر حق باشد نه بهر سمعتی
هر چه جوید ، جوید او را از خداغیر حق در پیش او باشد فنا
هر کجا تا ب ید نور معرفتمی کند روشن جهان را خور صفت
هر که عاقلتر بود عارفتر استاز طریق معرفت واقفتر است
آنکه دارد بر قضای حق رضااوست عارف نزد ارباب صفا
عارفست آنکو ز ذرات جهاننور حق بیند عیان اندر عیان