بخش ۶۶ - اشارت به مناسبت میان خلق و خالق و تحقیق آنکه هر چه هست حق است و عالم نمود وهمی بیش نیست.
او چو خورشیدست و ما چون سایه ایمهمچو نور و سایه ما همسایه ایم
تابع نور است سایه روز و شبنور خواهی گو بیا سایه طلب
هستی سایه یقین از نور دانسایه را بیشک دلیل نور خوان
می نماید سایه ها از عکس نورسایه را از نور نتوان کرد دور
سایه کی از نور می گردد جدامگذر از ما گر همی خواهی خدا
گر نهان گردد زمانی نور خورنور تابان شد ز سایه در گذر
سایه در معنی ، نمود وهمی استنور بیند هر که او از وهم رست
سایه ها چون محو نور خور شودوصل او را در زمان در خور شود
سایه را خورشید تابان نور ساختظلمت ذرات را مستور ساخت
سایه بودم نور خور بر من بتافتزان تجلی سایه خود را نور یافت
گر به پیش تو کنون من سایه امخود نداری آگهی از مایه ام
مهر تابان ذره می خوانی عجبروز روشن را نمی دانی ز شب
مصحف مجموع آیاتش منمجامع جمله کمالاتش منم
قطره گویی بحر بی اندازه راآفتابی را همی خوانی سها
بوی نشنیدی ز عرفان لاجرمواندانی نور و ظلمت را ز هم
گشته ای وابستۀ وهم و خیالوانمی داری دمی دست از محال
از خدا هر لحظه باشی دورترمی نماید پیش تو عیبت هنر
گشته ای محکوم شیطان رجیمنیستی آگه ز رحمن الرحیم
خودپرستی پیشه داری روز و شبنوش دارو نیش پنداری عجب
غیرت حق دیده ها را کور کردنیست قسم خلق غیر از سوز و درد
دیدهٔ حق بین اگر بودی ترااو رخ از هر ذره بنمودی ترا
ای دریغا دیدۀ حق بین کجاستعرصۀ عالم پر از نور بقاست
و هو معکم همچو روز روشن استاو چو جان و جملۀ عالم تنست
زین معیت نیست جانت را خبراز خدا غافل مشو در خود نگر
گر به نفس خویشتن عارف شویزین معیت آن زمان واقف شوی
نحن اقرب از کتاب حق بخواننسبت خود را به حق نیکو بدان
هست از جان ، حق به ما نزدیک ترما ز دوری گشته جویان دربدر
نور توفیقش اگر تابان شوداز جهان مهر رخش رخشان شود
پس نماند این فراق جانستانحسن جانان روی بنماید عیان
درد بیدرمان همه درمان شودشادمانی آید و غمها رود
آنچه از وی جان عاشق می رمیدروی معشوق اندر او آمد پدید
آنکه دشمن می نمودت دوست بودآنچه نقصان می نمودت سود بود
هر چه منفی بود مثبت یافتیوحدت آمد رو زکثرت تافتی
گر همی خواهی نشانی زین بیانسر مپیچ از خدمت صاحبدلان
خاک ره شو پیش ارباب صفابو که یابی خدمت از نور خدا
گر تو مقبول دل کامل شویمحرم دیدار جان و دل شوی
توتیا کن خاک پای آن گروهدر محبت باش ثابت همچو کوه
چون محبت بهترین خصلت استطالب حق را محبت دولت است
هر که در بحر محبت غرقه شدبیگمان با کاملان هم خرقه شد
از محبت نیست بالاتر مقامبی محبت کی شود مردی تمام
از محبت گشت ایجاد جهانبشنو از احببت ان اعرف نشان
حق همی گوید منت هستم محبشو محبم هم ز روی اقترب
در هوای مهر من تو ذره باشبلکه پیش نور من مطلق مباش
در محبت ترک خود بینی بگوزانکه هستی هست جانت را عدو
وصل خواهی عجز و زاری پیشه کنورنه از روز فراق اندیشه کن
هر کرا باشد هوای آن پریاز خودی خود بباید شد بری
گر به عشق یار خود را گم کنینقد وصلش یابی و گردی غنی
این ترانه چیست کاخر می زنممن کیم با وی که خود را گم کنم
نیست چون گم می شود اندیشه کنهست گوید تا که گوید کن بکن
این معما کی گشاید هر کسیفهم این از عقل دور آمد بسی
در نورد آخر تو این اوراق رادار پنهان حالت عشاق را
ذوق این معنی برون از فهم ماستکشف این از گفت و گوی ما جداست
گر همی خواهی بدانی این سخندر طریق عشق شو بی ما و من
بیخودانه شود نیاز راه عشقگر همی خواهی شوی آگاه عشق
عشق باید عشق مرد راه راتا تواند یافت وصل شاه را
رهبر این راه غیر از عشق نیستهر کرا عشقی نباشد مرده ایست
عاشقی رسوایی و بی پردگیستعشق ورزی کار هر افسرده نیست
عشق می خواهد دل آزاده ایجان غمپرود کار افتاده ای
عشق در هر دل که مأوا می کنداز دویی آن دل مبرا می کند
از غم عشقش هر آنکو شاد گشتاز همه قید جهان آزاد گشت
گر چو ماهی ما درین دریا خوشیملیک خود را سوی ساحل می کشیم
زانکه حال اهل دل زان برترستکز طریق گفت و گو آری بدست
چون نیابد این بیان آن ذوق و حالدرنوردم این بساط قیل و قال
از کمال غیرت حق ، اولیااین چنین پنهان شدند از دیده ها
گر به بحر نیستی ما غرقه ایمکس چه داند کز کدامین فرقه ایم
پیش تو حاضر نشسته روبروتو خبرجویان که آخر گو و گو
دیده باید روشن از نور الهتا درون پرده بیند روی شاه
بشنو از حق اولیاء تحت قبابلاجرم گشتند پنهان در حجاب
هر چه حق خواهد که باشد آن نهانکی تواند دیده ها دیدن عیان
رحمت حق هیچ تبدیلی نداشتدر قباب غیرت ایشان را گذاشت
چون نباشد رفع این بر دست کسبس کنم یا رب توام فریاد رس
در خموشی از سخنهای حکیمگرچه نبود هیچ نفعی بر لئیم
لیک گفت آن رهبر دین من صمتیعنی از نا اهل ، کم گو معرفت
کم کنم این گفت و گو بهر نجاتروی آرم از صفاتش سوی ذات
از همه قیدی شوم کلی خلاصجای سازم در مقام قرب خاص
لب ببندم دیده ها را وا کنمدر جمالش جان و دل شیدا کنم
از همه خلق جهان گیرم کنارتا که مطلوبم درآید در کنار
چون به بزم وصل او کردم مقامواگذارم گفت و گو را والسلام