بخش ۵۵ - حکایت
یک جوانی دلربایی ماهرومشت می زد سخت بر روی دو تو
هر زمان می زد طپانچه بر رخشدم نمی زد پیر اندر پاسخش
منع کردندش بسی سودی نداشتگفتن بسیار بهبودی نداشت
هر یکی گفتی جوان شرمیت نیستباز گو کآخر گناه پیر چیست
گفت او دارد گناهی بس عظیمنیست جای رحم ای مرد سلیم
می کند دعوی عشقم بیخردنیست او را هیچ سوز و هیچ درد
عاشق زارم همی گوید به ماشد سه روزی کو ندیدستی مرا
اندرین دعوی اگر صادق بدییک دمش بی ما میسر کی شدی؟
عاشق دیوانه بی دیدار یاریکنفس کی در جهان گیرد قرار
اینچنین عاشق به عالم کس شنیدکو سه روزی روی یاد خود ندید
دعوی عشقش اگر بودی صوابجنتش بی ما شدی عین عذاب
زین بتر آخر چه باشد جرم پیرکآنچه گوید آن نباشد در ضمیر
گفت بیکردار دان عار عظیمچیست قول بیعمل ، فعل لئیم
هست صبر و عشق ضد یکدگرعاشق صابر چه باشد درنگر
صبر محمودست در احکام هولیک مذمومست در دیدار او
لشکر عشقش چو آمد در نبردخوش برآرد از قرار و صبر گرد
زاشتیاقش صبر را دل خون شودصبر با شوقش مقابل چون شود
گر دمی ننمایدم جانان جمالکی ز صبرم ماند آثار و خیال
عاشق دیوانه ام عالم بهمبر زنم از اشتیاقش دمبدم
عاشقان را چارۀ وصلی نمااز قرار و صبر کم گو پیش ما
کی تواند عاشق بیدین و دلصبر از دیدار آن ماه چگل
یار بیصبری چو بیند لاجرمرو نپوشاند ز عاشق از کرم
اندرین معنی بگویم وصف حالتا بدانی شوق حال با کمال
در دلم چون بحر عشقش موج زدفارغم کرد از خیال نیک و بد
شوق او از من قرار و صبر بردگر د عشقش هوش و عقلم خورد و مرد
بی جمالش طاقت من طاق شدجان ما را زهر چون تریاق شد
چون نظر بر حال زار من فکنددید جانم ناتوان و مستمند
رحمش آمد پرده از رخ دور کرداز تجلی جان و دل مسرور کرد
باز از روی کرم رویم نمودچون بدیدم جمله عالم دوست بود
نقش عالم در میان آورده استروی خود در پرده پنهان کرده است
مهر رخسارش ز ذرات جهانگشته ت ا بان دیدم از عین العیان
این زمان در هر چه افکندم نظربینم اندر روی رخش چون ماه و خور
اینکه می گویم بیان حال ماستگر گمان بد بری بی شک خطاست
گر درین معنی همی گویم دلیلبهره کی یابد ز دیدار خلیل
دیدۀ بینا دلیل ره بس س تاین بس س ت ار زانکه در خانه ک سست
چشم بینا و دل بینا طلبتا که گردی عارف اسرار رب
هر چه گوید عارف صاحبنظرمی دهد بی شک ز دید خود خبر
مرد حق بین هر چه گفت از دیده گفتپیش تو گر فاش گردد گر نهفت
قول عارف نیست از تقلید و ظنمحض تحقیق و یقین است این سخن
کیست عارف هر که حق بیند عیاناز درون پردۀ کون و مکان
جمله اشیا بیند او قایم به حقگشته نقش غیر عین متفق
نقطه ای در دور چون شد سایرهمی نماید پیش چشمش دایره
وهم را بگذار کاینجا غیر نیستاندرین دوران بجز یک نقطه چیست
هر که او بگذش از وهم و خیالنزد وی عقل وی آمد در ضلال
کثرت اشیا وجود هستی استجز خدا موجود در عالم کی است
گر یکی صد بار بشماری یکیستعارفان را کی د رین معنی شکیست
از هزار ار زانکه برداری یکیپس هزار آنجا نماند بیشکی
این تعین ها نمودی بیش نیستگر صد و گر صد هزار و گر یکی است
واحد از تکرار کی گردد کثیرکی بگوید این سخن مرد خبیر
کشف این معنی اگر خواهی بیاتیغ لا زن بر سر غیر خدا
بعد نفی خلق کن اثبات حقتا که گردی غرق بحر ذات حق
از میان برخیزد این ما و منیپس گدا گردد بحق شاه و غنی
عقل رنگ عشق گیرد در روشپس رسد از جانب جانان کشش
رنگ بیرنگی نگیرد رنگهادور گردد از رهت فرسنگها
زین همه آلودگی پاکت کندآتش اندر خرمن هستی زند
پاک سوزاند همه خاشاک و خارپس نماند غیر یار اندر دیار
عالم توحید رخ بنمایدتهر چه گفتم جمله باور آیدت
پای در نه اندرین وادی درآترک جان کن شو به جانان آشنا
گر نه ای در خورد وصل یار بینجمله طاعاتت گناه آمد یقین
هستی تو هست جرم بس عظیمترک خود کن بازجو وصل کریم
خویش را ایثار راه عشق کنگر تو مردی عاشقی بشنو سخن
دامن پیر مغان آور به دستتا ز قید خود توانی باز رست
هر که دارد آرزوی راه راستگو بیا کاین راه تجرید و فناست
هر کرا لطفی الهی رهبر استنیستی هستی شد و از خود برست
چون ز خود فانی شدی باقی به حقگر همی گویی انا الحق هست حق