بخش ۵۴ - حکایت ابراهیم ادهم
گفت چون سلطان ملک معنویابن ادهم مقتدای متقی
ترک ملک بلخ و جاه و سلطنتکرد و روی آورد سوی معرفت
مدتی در کوه نیشابور بودپس از آنجا رفت سوی مکه زود
شد مجاور در حرم آن شاه دینتا که شد آخر امام المتقین
آن زمان کو ترک سلطانی نمودیک پسر بودش و لیکن طفل بود
چونکه قابل گشت و با تمییز شدحافظ قرآن و با پرهیز بود
کرد از مادر سئوالی آن پسرکه چگونه شد بگو حال پدر
این زمان او خود کجا باشد بگوتا ز سر سازم قدم در جست و جو
در جوابش گفت مادر دیر شدتا پدر از ملک و شاهی سیر شد
مدتی پیدا نشد از وی نشاناین زمان در مکه دارد او مکان
ترک ملک و پادشاهی و سپاهگفت و پا بنهاد در راه اله
او ز مادر این سخن را چون شنیدمرغ روحش در هوای او پرید
آتشی در جانش از مهر پدراوفتاد و گشت پیدا زو شرر
درفراقش بیش ازین طاقت نماندآیت یا حسرتی بر خویش خواند
صبر و طاقت ز اشتی اق ت طاق شدشوق او دستان هر آفاق شد
گفت سوی مکه می باید روانتا مگر آنجا بیابم زو نشان
پس بفرمود او که در رستا و شهرتا کند آنجا منادی خود به جهر
رغبت حج هر که دارد این زمانزاد و مرکب گو ب یا از من ستان
شاهزاده چون روان شد سوی حجعالمی آمد به جست و جوی حج
خلق بیحد همره شهزاده شدچونکه زاد و راحله آماده شد
راویان گفتند خلق ده هزارهمرهی کردند با آن شهریار
بر امید آنکه دیدار پدراندر آنجا بو که ب ین د آن پسر
جمله را او داد زاد و راحلهپس روان شد سوی حج آن قافله
مادر شهزاده همراه پسرشد روانه اندر آن راه سفر
روز و شب از شوق دیدار پدرمی ندانست آ ن پسر پا را ز سر
بانشاط و عیش در ره می شدندبا خیال وصل اوشاد ا ن بدند
مایۀ شادی و غم گشته خیالعشقبازی با خیال آمد وصال
از خیالش من عجب سوداییمدر فراق روی او شیداییم
نیست ما را بیش از این تاب فراقطاقت و صبر م ز هجرش گشت طاق
وای بر من گر تو ننمایی جمالزندگی بی روی تو باشد محال
یک نفس دو ر ی ز روی همچو ماهپ یش عاشق می نماید سال و ماه
دوزخ عاشق فراق یار دانوصل و جانان شد بهشت جاودان
من کجا و صبر در هجران کجایا بکش یا هر زمان رویم نما
بی جمال جانفزای روی یارنیست عاشق را نه صبر و نی قرار
تا توانم دید هر دم روی دوستهمچو خاک افتاده ا م در کوی دوست
عشق گوید هر دمم در گوش دلح ال خود گو آن حکایت را بهل
من نمی گویم مرا با من گذارشرح حال ما برونست از شمار
شمه ای از حال من در ضمن آنگوش کن ای مونس جان و روان
آن جماعت چون به مکه آمدنددر پی و جوی ا ی آ ن سلطان شدند
دید شهزاده مرقع پوش چندگفت ایشان مردم صوفی وشند
شاید ایشان را خبر باشد از اوحال او ز ایش ا ن کنم من جست وجو
رفت پیش صوفیان آن رشک خورجست ز ابراهیم ادهم او خبر
صوفیان گفتند شیخ ماست اوگر نشان جویی از او از ما بجو
گفت با ایشان که این دم او کجاستحال آ ن سلطان دین گویید راست
گفت ش این دم او به صحرا شد روانتا بیارد هیزم و بفروشد آن
بهر درویشان خرد او نان چاشتاین ریاضت را خدا بر وی گماشت
زین سخن شهزاده را جوشید خونبا دل پر خون به صحرا شد درون
نی مجال آن که گوید حا ل خویشنه دلی کآرد قرار و صبر پیش
گر همی خواهی که بینی حال ماحال آن سر گشته بین در صد بلا
تو چه دانی حال زار عاشقانوای بر جانی که نبود عاشق آن
می ب بای د ذوق عشقش را مذاقچون مذاقت نیست رو هذا فراق
سوی صحرا رفت آن شهزاده زوددید او از دور شکل بی نمود
نزد او رفت و نظر بر وی گماشتدید پیری هیزمی بر پشت داشت
سوی شهر آهسته می آ مد به راهمی ن کرد او هیچ جز در ره نگاه
گری ه بر شهزاده افتاد آ ن زمانلیک کرد او گریه را در دم نهان
در پی آن پیر آ مد سوی شهربا دل پر خون و جان پر ز قهر
چون به بازار آم د آن پیر صفاپادشاه ملک تمکین و فنا
بانگ زد من یشتری حطباً بطیبزانمیانه نانوایی بس لبیب
هیزم او را خرید و نان بدادپیش اصحاب خود آن نانها نهاد
در نماز استاد آ ن سلطان دیننان همی خوردند اصحاب گزین
چونکه سلطان گشت فارغ از نمازگفت با اصحاب خود آن بحر راز
دیده را از ا مر دان و ز زنانهان نگهدارید در فاش و نهان
زان ک ه هر آفت که بر دل می رسدچون ببینی اکثر از دیده بود
خاصه این ساعت کز اطراف جهانآمدند از بهر حج صد کاروان
چون زلیخا دلبران بیشمارهمچو یوسف خوبرویان صد هزار
دیده بردوز ید هان ای سالکانتا نیفتید از نظر در صد زیان
سالکان را هر چه از حق مانعستدر حقیقت دان که کفر شایعست
با مریدان گفت پیر راهبرهان بپرهیزید ز آفات نظر
چون نبودند آن مریدان بوالفضولپند پیر از جان ودل کردند قبول
حاجیان چون آمدند اندر طوافاز سر اخلاص نه از روی گزاف
با مریدان آن شه عالی مقامبود اندر طوف با سعی تمام
در طواف آمد پسر سوی پدرکرد آن شه نیک در رویش نظر
در تعجب آن مریدان زان نظرکو چه می بیند بروی آن پسر
می د هد پند مریدن پیر مااز نظاره مهر جان جانفزا
خود تماشا می کند روی نکوکی بود این شیوۀ مرشد بگو
کی بود مقبول قول بی عملکبر مقتاً گفت حق عز و جل
از طواف کعبه چون فارغ شدندآن مریدان جمله پیشش آمدند
پس بگفتندش که ای سلطان دیناز خدا بادا ترا صد آفرین
می کنی منع کسان از روی خوبمی بترسانی مریدان از وجوب
خود نظا ره می کنی اندر طوافروی آن حوریوش از روی گزاف
چون ترا طاعت شد وما را گناهحکمت این بازگو ای پیر راه
با مریدان گفت سلطان کرمآن زمان کز بلخ بیرون آ مدم
شیرخواره طفلکی بگذاشتماین پسر را من همان پنداشتم
من چنان دانم ک ه هست این آن پسرزین سبب کردم به روی او نظر
روز دیگر از مریدانش یکیرفت تا پرسد شود دفع شکی
در م یان قافله بلخ و هراتچون درآمد گشت ناظر از جهات
خیمه ای خوش دید از دیبا زدهخلق گرداگرد او جمع آمده
دید کرسی در میان خیمه اوبر سر کرسی نشسته ماهرو
دور قرآن را زبر می خواند اواشک گرم از دیده می افشاند او
چونک آن درویش آن حالت بدیددر دل او مهر نورش شد پدید
بار جست و رفت پیش او نشستباز می پرسید احوالی که هست
گفت ای شهزادۀ نیکو خصالاز کجایی گو تمامی شرح حال
گفت ای درویش هستم من ز بلخچون چه پرسی حال عیشم هست تلخ
می کنم من ح ا ل خود را آشکارچونکه بیصبرم مرا معذور دار
داد شهزاده جوابی با زحیرکه ندیدم من پدر را ای فقیر
شاهزاده آن زمان بگریست زارگفت پیری دیده ام من بس نزار
می ندانم اوست یا نه آن پدرچون کنم چون از که پرسم زوخبر
خود همی ترسم اگر گویم به کسباز بگریزد زما اندر قف س
زانکه او از ملک و از فرزند و زند و ر شد کز جمله مفروشد به فن
تا تواند او جمال دوست دیددامن از ملک دو عالم در کشید
آتشی افتاد در جان همهزان ف غ ان و زاری و زان زمزمه
گریۀ بسیار کرد او آن زمانگفت تا کی حال خود دارم نهان
هست آ ن سلطان دین ما را پدرآنکه شد مر سالکان را راهبر
آنکه ابراهیم ادهم نام اوستعرصۀ عالم پر از انعام اوست
ما به بویش عزم کعبه کرده ایمجان غ مگین را نیاز آورده ایم
مادرم همراه شد از مرحمتروز و شب با ماست او از عاطفت
گفت درویشش که سلطان پیر ماستظاهرش با باطنش تدبیر ماست
وقت دید ا رست برخیزید زوتا برم این دم شما را سوی او
مادر و شهزاده همراهش شدندتا به پیش شا ه دین می آ مدند
با مریدان خوش نشسته بود شاهدر بر رکن یمانی همچو ماه
چونکه زن دیدار سلطان را بدیدعقل و صبرش رفت و آه ی برکشید
ناله و زاری بر آمد تا فلکآتشی افتاد درملک و ملک
مادر و فرزند در پای پدرهر دو افتادندو گشته بیخبر
وه چه عیش است اینکه بعد از روزگارعاشق بیدل ببیند روی یار
مبتلای درد هجران عاقبتیابد از وصل نگارش عافیت
طالبی آخر به مطلوبی رسدروح رفته باز آید در جسد
مادر و فرزند و جمله حاضرانگریۀ بسیار کردند و ف غ ان
مدتی بودند پیشش مرده واردر تجلی جمال ان نگار
چون به هوش آمد ز بیهوشی پسردر کنار خود گرفت او را پدر
گفت با وی در چه دینی بازگوگفت بر دین محمد گفت او
شکر ایزد را که دادت دین حقره نمودت مذهب و آیین حق
گفت قرآن خوانده ای یا نی بگوگفت آری کرده ام حفظش نکو
گفت چیزی از علوم آموختیاز کمال نفس هیچ اند و ختی
گفت آری نیستم زو بی نصیبشاد شد سلطان ز گفتار عجیب
شکر حق گفت و بسی بنواختشجان غم پروده بیغم ساختش
خواست آن سلطان رود از پیششانوارهاند جان خود از پیش شان
آن پسر بگرفت دامان پدرمن ندارم گفت دست از تو دگر
مادرش آمد بزاری و فغانکرد سلطان سر به سوی آسمان
کر اغثنی یا الهی او ز جانشد دعایش مستجاب اندر زمان
شاهزاده در کنار شه فتادآه سردی برکشید و جان بداد
آن پسر چون جان به حق تسلیم کردگشت عالم تیره زان اندوه درد
آن مریدان با دل اندوهگینجمله گفتند این چه بود ای شاه دین
کشف گردان سر این حالت شهاحکمت این را مکن پنهان ز ما
شاه گفتا چون مر او را در کنارتنگ بگرفتم چو یار غمگسار
مهر او جنبید در جان و دلمحب او بسرشت در آب و گلم
از خدا آمد ندا در جان مادر محبت می روی راه جفا
می کنی دعوی که بر ما عاشقیدر طریق عشق ورزی صادقی
غیر ما را دوست می داری چرادر محبت شرک کی باشد روا
یکدل و دو دوستی نبود نکوعاشق مایی به ترک غیر گو
می نمایی منع یاران از نظرخود تماشا می کنی روی پسر
چون شنیدم این ندا از حضرتشدر مناجات آمدم از غیرتش
کای خداوند سبب ساز کریمصاحب الطاف و احسان عمیم
کاین دلم را دوستی این پسرباز می دارد ز تو ای دادگر
پیش از آن کز عشق می یاب م نجاتروی آرم باز سوی ترهات
جان من بستان به حق دوستییا ستان جانش به من گر دوستی
مستجاب آمد دعا در حق اوجان او شد واصل دیدار هو
درنگر در غیرت اهل خدامی کند فرزند در راهش فنا
هر که زین حالت بماند در عجباو چه داند حال ارباب طلب
هر دو ابراهیم فرزندان نثارکرده اند آخر به راه کردگار
تو نه ای واقف به حال عاشقانزان عجب مانی ز حال این و آن
گر وصال دوست می خواهی دلاجان فدا کن جان فدا کن جان فدا
در محبت گر قدم خواهی نهادجان و دل بر یاد جانان ده به باد
من ندارم طاقت درد فراقبهر وصلت جان دهم از اشتیاق
چون بود در راه جانان جان حجابچیست فرزند و زن اینجا بازیاب
مال و ملک و خانه و فرزند و زندر طریق عشق باشد راهزن
الحذر ز ی ن رهزنان ای راهروگر درین ره می روی ایمن مشو
پیش و پس میکن نظا ره در طریقتا بدانی چیست حال آن فریق
گر همی خواهی ز هجرانش نجاتترک خود کن تا رهی از ترهات
هر چه مشغولت کند از یاد اوکفر راهش دان تو ترک آن بگو
وارهان خود را ز پندار خودیجمله اویی چون ز خود بیرون شدی
از مقام هستی خود شو برونپس درآور بزم وصل او درون
هر چه غیر دوست ، دشمن می شماردوست خواهی در رهش جان کن نثار
پردۀ پندار تو هستی توستاز خودی بگذر که کارت شد درست
گر ز قید خود برون آیی تمامپر ز خود بینی دو عالم والسلام
وقت آن آمد که شبهای درازبر پرم زین آشیان بهر فراز
در هوای وصل پروازی کنمخویش را با یار دمسازی کنم
بلبل آسا زین قفس پران شومجسم بگذارم بکلی جان شوم
همچو عنقا در عدم مأوا کنمدر مقام قاف قربش جا کنم
بی نشان گردم ز هر نام و نشانز آفت هستی خود یابم امان
از مکان و لامکان بیرون شومچند و چون بگذارم و بیچون شوم
در فضای آسمان جول ا ن کنمبر فراز نه فلک طیران کنم
وارهانم خویش را زین ما و منتا نماید غیر من در انجمن
نیست سازم هستی موهوم راتا کنم یکرنگ زنگ و روم را
چون برافتد از جمال او نقاباز پس هر ذره تابد آفتاب
هستی عالم شود یکباره نیستروی بنماید پس این پرده کیست
صاف گردد ز آینه این زنگهاصلح بینم در میان جنگها
ز آتش سوداش چون آیم به جوشاز دل سوزان بر آرم صد خروش
چون برون آیم ز نام و ننگهاپس به یکرنگی بر آید رنگها
تا بخود بینی گرفتاری چنینکی شوی واقف ز اسرار یقین
هستی تو هست فرسنگی عجبپاک کن راه خود از خود حق طلب
تا تو پیدایی خدا باشد نهانتو نهان شو تا خدا آید عیان
جان ما را بی لقایش ص بر نیستبیجمال دوست باری صبر کیست
صبر و هوش از عقل می گوید نشانهست بیصبری نشان عاشقان
عشق هر جا آتشی افروخته استصبر و عقل و هوش یکدم سوخته است
عاشقان را شد فرج دیدار دوستدردمندان را دوا رخسار اوست
چونکه من دیوانه ام از عشق اوصبر مفتاح الفرج با ما مگو
بیجمال دوست صبر آمد گناهبی تو یکدم گر زیم واحسرتاه
هست نیکو صبر در کار جهانلیک بد باشد ز روی همچو جان
یک نفس بی دوست بودن پیش ماکفر باشد اندرین ره عاشقا
صبر باید کرد از غیر خداصبر از دیدار او باشد خطا
گشت بیصبری دلیل عشق یارصبر را با جان عاشق نیست کار
من کجا و صبر هجران از کجایا بکش یا ره به وصل او نما
گر بهای وصل بی شک جان نهدجان به امید وصالش جان دهد
بی تو گر ما را بود صبر و قرارزین گنه ای جان دمار از من برآر
صبر بی روی تو شد کفر طریقحاش للّه گر پسندد این فریق
عشق هر ساعت گریبانم دردکش کشانم سوی جانان می برد