بخش ۵۰ - حکایت آن شخص که گنج یافته بود
آن یکی شخصی به ناگه گنج یافتاز نشاط و شوق هر سو میشتافت
هر که را یک دم مصاحب میشدییا کسی پیشش به کاری آمدی
او همی گفتی که بی رنج و به رنجای خوشا حال ک س ی کو یافت گنج
هر که گنجی دید دولت یار شداو ز عمر خویش برخوردار شد
هرچه می خواهد میسر می شودکار عالم بر مراد او رود
احتیاجی نیست او را با کسیفارغست از منت هر ناکسی
دایماً زینسان همی گفتی سخنبود بی پروا ز طعن مرد و زن
هرکسی گفتی بدو کاین گنج کوخود که دید آن گنج را آخر بگو
او همی گفتی که ای ساده دلانیافتم من گنجهای بیکران
آن یکی گفتی که ممکن نیست اینکس نیابد گنجهای اینچنین
وان دگر گفتی که ممکن گرچه هستنیست گنجی مر ترا ای خودپرست
تو کجا و دولت گنج از کجانیست در خور این سعادت مر ترا
او از این انکار مضطر می شدینعرۀ یا لیت قومی می زدی
چشم کو تا گنج بیند در جهانگوش کو تا بشنود آواز آن
سر بسر عالم پر از گنج روانخلق از فقر و ز فاقه در فغان
در میان آن کس که واقف شد ز گنجدایماً از طعنۀ خلقان به رنج
آن یکی گویان که این زر اق گیجمی کند دعوی گنج و نیست هیچ
وان دگر گوید که دارد حب جاهافترایی می کند او بر آله
تا فریبد او عوام الناس رامی نماید فربهی آماس را
آنکه باور کرد قول راستشاو ز گنج بیکران آراستش
او همی گوید ز گنج و جمله خلقگشته از انکار غرقه تا به خلق
او ز استعباد و از انکارشانگاه خوشدل بوده گه خاطر گران
عاقبت با خویش ت ن اندیشه کرددور کرد از خاطر خود گر د درد
گفت از اقرار و از انکارشاننیست ما را عاقبت سود و زیان
خاطر خود را چرا دارم ملولاز پی انکار این قوم فضول
رغم انف این گروه بیخردمی خور و می ده بهر کو می برد
دزد را کی ره توان دادن به گنجهر چه باید آنچنان باید مرنج
هر کسی را سوی گنج ار ره بدیهر گدایی اندرین ره شه شدی
پس ولو شاء کجا بودی صوابحق کجا کردی و لکن خطاب
اهل صورت ره به معنی کی برندکی گدایان سلطنت را درخورند
کار حق میدان که عین حکمت استهر بلایی کو فرستد رحمت است
کی شناسد اهل حق جز حق شناسمرد حق را چون شناسی حق شناس
ره به حق بیواسطه اهل خداچون نیابد کس بجز صاحب صفا
تا بیابی در حریم وصل راهجای کن در سایۀ خاص اله
گنج خواهی پیش صاحب گنج شوجز پی این منعمان جایی مرو
قول کامل را به جان تصدیق کنگفتۀ حق دان تو علم من لدن
صدق و اخلاص است رهبر در طریقوحی حق دان گفته های آن فریق
گر به فهمت درنیاید این سخننقص در فهم است نی در گفت من
آنچه مکشوفست بر جان و دلماز ره صدق و یقین شد حاصلم
گر به راه وصل جانت عشق جوستصدق پیش آور که ره یابی به دوست
ای که می جویی ز حق گنج بقادست زن در دامن اهل خدا
مخزن گنج معانی جان ماستنقد عالم را ز ما جویی رواست
سر پنهان شد ز نقش ما عیانعلم عالم از کتاب ما بخوان
صورت ما پردۀ معنی بودعقل پندار د که این دعوی بود
نیست این دعوی بیان معنی استگفتۀ دعوی به معنی لاشی است
مرد معنی ز اهل دعوی و اشناسکی توان این را به او کردن قیاس
زان همی گفتند قوم بیخبرکانبیا هستند همچون ما بشر
صورت ظاهر همی دیدند و بسغافل از معنی بدند آن قوم خس
دوستدار اهل حق ، اهل حق استمن احب القوم حکم مطلق است
مرد معنی کی بود صورت پرستپای معنی گیر صورت ابترست
هر که او وابستۀ صورت شودچون به معنی بنگری کافر بود
بگذر از نقش صور معنی نگرگر همی خواهی شوی صاحبنظر
سالکان کز یقینی وارهنددر حقیقت دان که مردان رهند
راه وحدت آن جماعت می روندکز وجود خویش فانی می شوند
چون بماند نیستی هستی نماهست مطلق را ببینی در بقا
در حقیقت آن زمان عارف شویکز خودی خود بکل بیرون شوی
چون نباشی تو ، همه باشی یقینحاصلت آید مقام العارفین
منتهای سیر سالک شد فنانیستی از خود بود عین بقا
من ندانم زین فنا و زین بقاتا چه خواهی فهم کرد ای بی صفا
تا نگردد رهبرت قطب زمانکی شود این حال پیش تو عیان
کی به گفت و گو توان دریافت اینحال باید تا شوی ز اهل یقین
هر کرا ذوقی ندادند از ازلکی درین منزل بیابد او محل
آنچه مکشوفست بر اهل شهوددر عبارت شمه ای نتوان نمود
علم وحدانی نشد حاصل به کسبسر این معنی به عشق آمد فحسب
گر نباشد عشق در راهت رفیقکی شوی واقف ز اسرار طریق
رهبر ر ا ه طریقت عشق و بسعاشقان را عشق شد فریادرس
درد عشق آمد دوای عاشقاناز غم عشقست عاشق شادمان
عشق آمد رهبر کشف و عیانعشق بنماید ز وصل او نشان
چون علم بیرون زند سلطان عشقمی شود ملک خرد ویران عشق
شحنۀ گوی طریقت عشق بودوالی ملک حقیقت عشق بود
راه عشق آمد صراط مستقیمعاشقانه رو درین ره مستقیم
عشق تعلیمت کند اسرار دینعشق بنماید ترا راه یقین
عشق بگشاید نقاب از روی دوستعشق آرد مر ترا تا کوی دوست
عشق آمد چون می و عالم سبومست این می دان چه جام و چه سبو
عشق جان را جانب بالا کشدعاشقان را آورد سوی رشد
عشق دار دل عمارت می کندسوی ملک جان اشارت می کند
عشق چون جانست و عالم همچو تنخانۀ عشقست عالم بی سخن
بر جمال عشق عالم پرده ایستگر نباشد عشق عالم مرده ایست
عشق ، جان و دل به یغما می بردپردۀ ناموس عاشق می درد
عشق سازد عاشقان را عو ر نورمی کند آفاق را پر شر و شور
قبلۀ عاشق بغیر از عشق نیستمقصد عشاق غیر از عشق چیست
کعبۀ جان کوی جانانست و بسنیست مطلوب دلم جز یار کس
باش عاشق یا محب عاشقانتا درآیی در ش م ار رهروان
دوستان اهل حق ، اهل حق استمن احب قوم حکم مطلق است