بخش ۵۱ - حکایت ابراهیم ادهم
شاه ملک دین و اقلیم یقینعارف اسرار رب العالمین
آنکه مفتاح علوم انبیاستپیشوای جمله ارباب صفاست
آن براهیمی که ابن ادهم استاز همه شاهان عالم اعظم است
گفت اندر خواب دیدم جبرئیلبود در دستش صحیفه بس جمیل
گفتمش برگو درین طومار چیستگفت این طومار خودمکتوب نیست
گفتمش برگو چها خواهی نوشتگفت نام اولیای جانسرشت
گفتمش خواهی نوشتن نام منگفت تو زایشان نه ای کم گو سخن
گفتم ش زایشان اگر گویی نیمنی محب این گروه خوش پیم
وای بر گمراهی و بد ب ختیمغرقه در بحر غضب شد کشتیم
زین سخن یک ساعتی اندیشه کردگفت فرمان آمد از دادار فرد
کاول نامه نویسم نام تومست گردانم جهان از جام تو
صد امید از ناامیدی شد پدیدهر که نیکی کرد هرگز بد ندید
شاخ مهر اولیا در دل نشانتخم عشق کاملان در جان فشان
همچو اکسیر محبت در جهانکیمیا نبود به جان عاشقان
گر همی خواهی مقام اولیاجان فدای عشق ایشان کی هلا
از تکبر بگذر و از طمطراقبنده ای شو کاملان را بی نفاق
نیستی بگزین و هستی را بهلمهر ایشان نقش کن بر جان و دل
تا به یمن همت مردان راهراه یابی در حریم قرب شاه
چون محبت نیست در عالم خصالشد محبت رهبر بز م وصال
بی محبت هیچ کس کامل نشددر مقام قرب حق واصل نشد
چونکه شد ز احببت ایجاد جهانجمله عالم را طفیل عشق دان
بی محبت ره به جانان کی بریکی به عرفان شهره گردی چون سری
از محبت آتشی افروختمخار و خاشاک جهان را سوختم
فرد گشتم دلبرم چون فرد بودفرد را جز فرد کی درخورد بود
طالبی خواهد ز عالم بی نشانعاشق آزاده جوید در جهان
بی نشان شو از همه نام و نشانتا ببینی روی جانان را عیان
کی مقید واصل مطلق شودعارف حق ، بی نشان چون حق شود
تا تویی با تست ، محجوبی از اوزانکه شرکست این من و مایی تو
ما و من آمد حجاب روی یارگر خدا خواهی تو ما و من گذار
از خمار ما و من هر کو برستاز شراب وصل جانان گشت مست
هر که از قید تعین وارهیدبی من و ما خویش را مطلق ندید
در حقیقت ما و من سد رهستمن نگوید هر که از حق آگهست
گشت روشن حادث از نور قدیمدر حقیقت غیر حق باشد عدم
گر برون آیی ازین ما و منیهست مأوایت مقام ایمنی
تا نگردی نیست از هستی تمامخود ننوشی بادۀ وصل کرام
از خودی هر کو نمیرد زنده نیستبی بقای حق کسی پاینده نیست
گر بقای جاودان خواهی دلااز خودی خود به کلی شو فنا
در تجلی جمال ذوالجلالمحو مطلق شو اگر خواهی وصال
نیستی آیینۀ هستی بودتو نهان شو تا خدا پیدا شود
در مقام محو ثابت کن قدمتا شوی واقف ز اسرار قدم
محو کن از لوح هستی نقش غیرتا ببینی هست کعبه عین دیر
چون بیفتد پردۀ ما و توییروی بنماید جمال معنوی
پردۀ ما و منی بردار زودتا شوی از وصل برخوردار زود
چون که خورشید رخش تابان شودبی تو جانت واصل جانان شود
پای بند حرص کردی مرغ جانبند بگشا تا پرد بر آسمان
تا بکی باشی اسیر بند تندور کن این بند را از خویشتن
در هوایش درگذر از جسم و جانیک زمان جولان نما در لامکان
از حجاب ما و من یکدم بر آیوانگهی در بزم وصل او درآی
پردۀ تو هستی موهوم تستوصل خواهی شو فنا از خود نخست
پای همت بر سر کونین نهوصل جانان از دو عالم هست به
تا به کِی باشی تو محجوب خودی؟زانکه خودبین است اصل هر بدی
بیخود از خود شو که تا حق بین شویورنه از عالم ز حق غافل روی
کی کم ا لی در جهان جز نیستیتا توهستی هست مطلق نیستی
آنگهی تو عارف مطلق شویکاین من و مایی گذاری ، حق شوی
هر که شد بی ما ومن در راه دوستزآفرینش مقصد و مقصود اوست
هر که وارست از هوی و آرزوجان او محرم شد از اسرار هو
رو ف دا کن پیش جانان جان ودلورنه همچون خر فرومانی به گل
پیش جانان هر ک ه جان ودل بباختمرکب عرفان در ین میدان بتاخت
تا نگردی سالکا در ره فناکی شوی از وصل جانان بانوا
راه عشقش گر فنا اندر فناستعاشقان را زین فنا صد گون بقاست
قطره و دریا به معنی خود یکی استغیرحق در هر دو عالم گو که کیست
قطره در دریا فتاد و شد فناعین دریا گشتنش آمد بقا
اعتبار عقل دان هستی غیردر حقیقت کعبه آمد عین دیر
صحو و محو و قرب و بعد و وصل و فصلدر حقیقت خود ندارد هیچ اصل
زانکه غیر حق ندارد خود وجودچون عدم گه دور و گه نزدیک بود
ثبت الارض عدم چون شد فناتا چگونه یافت تمکین و بقا
در مقام کشف گر راهت دهندروشنت گردد گدایان چون شهند
بود عالم جز نمودی بیش نیستشو زارباب یقین بر ظن مایست
هر که او را ذوق این اسرار نیستبا حقیقت حال او را کار نیست
من که چشم از غیر حق بردوختمشمع جان از نور او افروختم
در دو عالم بر جمالش ناظرمجز به رویش در جهان می ننگرم
چشم حقبینم نبیند غیر حقگشت باطل محو از روی ورق
آنچه محروم شما مطلوب ماستوآنچه م غ ضوب شما محبوب ماست
درد آید پیش ما درمان شودکفر عالم پیش ما ایمان شود
آنچه آمد مر ترا در ره دلیلشدمرا مدلول آن بی قال و قیل