گنج

بخش ۴۹ - وصف الحال آنچه در روش اهل طریقت بر این فقیر روی نموده جه تنبیه طالبان و عاشقان ذکر کرده می‌شود.

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۸۳ بیت
چونکه درد عشق دامانم گرفتشحنۀ عقلش گریبانم گرفت
شعله زن شد آتش عشقش چنانکز نفس ش د سوخته کون و مکان
ز آتش سودای او می سوختمباز همچون لاله می افروختم
ترک عشقش کرد یغما جان و دلجان ما را دل گرفت از آب و گل
عشق او چون در دلم منزل گرفتجان ما را از دو عالم دل گرفت
کام جانم لذت عشقش چو یافتاز غم و فکر دو عالم روی تافت
جز خیال او نبودم مونسیجز غمش همدم نگشتم با کسی
گه ز خمش مست بودم گه خمارگه ز زلف مشک بویش بیقرار
چارۀ این درد می نشناختمروز و شب با سوختن می ساختم
دایماً لب خشک بودم دیدم ترقوت جانم بود از خون جگر
درد خود با هر که می کردم بیاناز دوایش کس نمی گفتی نشان
ناگهان مردی ز ابدال خداپیشم آمد از ره صدق و صفا
رنگ رویم زرد دید و ت ن نزارآمده جانم به لب از درد یار
گفت ای از درد عشقش چاره جوچیست احوال تو شرحش بازگو
گفتم از سودای او دیوانه اموز غم دنیای دون بیگانه ام
طالب یارم نه جویای دلیلنیستم پروای علم قال و قیل
گرچه کوشیدم بسی در باب علمهیچ معلومم نشد ابواب علم
من ندانم چارۀ این کار چیستبی وصال او چو نتوانیم زیست
گفت هر کو وصل حق را طالب استسوز عشق اندر دل او غالب است
تا به راه عشق باشد یک جهتپیر باید جست کامل معرفت
تا به راه عشق ارشادش کنددر وصال دوست دل شادش کند
هر کرا پیری نباشد در طریقکی شود سر مست از جام رحیق
گفتمش پیری که باشد راهبراز بد و نیک ره حق با خبر
کیست ایندم گو نشان او مراتا کنم بر امر او جان را فدا
گفت آن رهبر که ر ه را مقتداستجملۀ اوتاد را او پیشواست
قطب اقطاب است و غوث اعظم استوارث علم و کمال خاتم است
هست چون خور در جهان او نوربخشزان سبب گشته است نامش نوربخش
چون شنیدم نام او بیخود شدملحظه ای شد باز با خود آمدم
گفتم آخر او کجا دارد مقامگو نشان منزل آن نیکنام
تا به ارشاد تو گردم با خبراز جمال جانفزای او مگر
گفت اودر کوره فقر است رویگ ر خدا خواهی برو او را بجوی
مولدش از قاین است و حالیاکوه گیلان شد مقام آن کیا
اوست ایندم مقتدای اهل دینمقتدای ره رو ان با یقین
خادمان آستانش بیگمانهر یکی معروف گشته در جهان
سید است و جامع جمله کمالبی نظیر اندر علوم و کشف حال
آسمان فقر را خورشید اوستمغز عالم اوست عالم همچو پوست
چون شنیدم این سخن زان مرد راهگشت تابان در دلم صد مهر و ماه
موجزن شد بحر شوقش در دلمعشق ا و سر بر زد از آب و گلم
عقل و صبر و طاقتم یکباره شدعشق بنشست و خرد آواره شد
رفت از دستم زمام اختیارز اشتیاقش گشت جانم بیقرار
سال تاریخش بود بی کیف و کمهشتصد و چل بود و نه ، نی بیش و کم
غره ماه رجب یوم الاحدیافتم از فیض رحمانی مدد
صبحدم پنهان ز خویش و اقربابهر طوف کعبۀ صدق و صفا
آمدم بیرون ز شهر لاهجانیکتنه تنها پیاده بهر آن
تا مبادا دوستا ن بیخردمانعم آیند و کارم بد شود
یک دو روزی می شدم تنها به راهبعد از آ ن دیدم دو شخص نیکخواه
هر دو آن یار موافق مهربانهر دو از اسرار معنی محرمان
هر دو طالب گش ته مطلوب مرادر طل بکاری دو یار با صفا
هر دو گشتند اندر آن راهم رفیقهر سه با هم همزبان یار شفیق
خوش همی رفت یم مست جام شوقجمله با هم از کمال عشق و ذوق
هر یکی از مژد ۀ وصل حبیبآ س ت ین افشان و فارغ از رقیب
دایماً با شادی و عیش و طربگشته آزاد از غم و رنج و تعب
از کمال شوق وعشق آن لقاپا ز سر نشناختیم و سر ز پا
چونکه شد نزدیک ایام وصالآرزویش کرد صبرم پایمال
بعد روزی چند با شوق تمامآ مدیم آخر به درگاه امام
آستان کعبۀ عز و شر فگشته ما را سجده گاه از هر طرف
معتکف بر آستان عز و نازخوش همی بودیم با سوز و نیاز
روز دیگر آن امام اولیاآمد و بنشست در دارالصفا
روز میعاد و لقا بود آن زمانخادمی آمد که هان ای بیدلان
وقت دیدارست و هنگام وصالمژده مژده تشنگان کامد زلال
آفتاب نور ب خش انس و جاننور می بخشد به جان عاشقان
شکر ایزد را که آخر رو ی دوستدید جانی کز فراقش چاره جوست
خادم اندر پیش و ما از پس روانتا شدیم آنجا که بود آن شاه جان
چونکه دیدم روی آن قطب زمانبیخبر گشتم ز جان و از جهان
اوفتادم در زمین چون خاک راهاز تجلی جمال روی شاه
چون بدیدم پرتو رخسار اوگشت تابان در دلم انوار هو
چون که با خود آمدم از بیخودیدر دلم جوشید راز سرمدی
خواستم برخیزم و افتم به پاشجان و سر شکرانه گردانم فداش
دیدم آن سلطان دین بر پای خاستیک بیک در بر گرفت از چپ و راست
خیر مقدم گفت و پیش خود نشاندگر د غم از خاطر یک ی ک فشاند
از طریق فقر حرفی چند گفتدر دریای معانی خوش بسفت
روز دیگر حال مارا باز جستگفت اندر راه باید بود چست
گر براه عشق خواهی زد قدمترک دنیا گوی و عقبی نیز هم
گفتمش ای رهب ر راه خدابهر ارشاد آمدم راهی نما
گفت اول توبه باید کردنتاز هوی و از هوسها مردنت
تا نمیری کی به حق زنده شویآب حیوان جو که پاینده شوی
گفتمش بر حکم تو دل بسته امتو طبیب حاذق و من خسته ام
هر چه فرمایی به جان فرمان برمسر ز امرت گر بپیچم کافرم
توبه داد از هر چه در ره مانعستوز حریم قرب جان را دافعست
امر کامل گفت امر حق شمارگر همی خواهی که یابی وصل یار
نهی حق دان هر چه مرشد نهی کردقند نوشی کن چه باید زهر خورد
صیقل جانست این ترک هویاز خلاف نفس دل را شد صفا
هر کجا باشی به یادش شاد باشاز غم دنیای دون آزاد باش
ش رط این ره سالکا دانی که چیستآنکه در هستی حق گردی تو نیست
خانۀ دل را که هست آن جای یاراز غبار غیر دایم پاک دار
دایماً با یاد او دلشاد باشنقش غیر از لوح ج ا نت بر تراش
هر چه آید بر تو میدان از قضابر قضای حق بده جان را فدا
دایماً جویای وصل یار باشترک خواب شب بگو بیدار باش
مست غ فلت تا بکی ، بیدار شودر بلا و درد و غم هشیار شو
کبر و عجب و نخوت و ناموس و نامترک گو در راه عشق و شو تمام
جز خیال دوست در دل جا مدهغیر بار عشق او بر جان منه
اختیار خود به دست پیر دهبر سر خود یک قدم هرگز منه
زهر اگر آید ز دست کاملاننوش دارو خوانش و تریاک دان
عجز و مسکینی شعار خویش دانخویش را خواجه مگو درویش دان
توتیا کن خاک پای اهل دلنیستی بگزین و هستی را بهل
بر هوای نفس راه حق مروپند نیکو خواه را نیکو شنو
هر چه نپسندی تو آن بر خویشتنبر کسی مپسند و بشنو این سخن
در طریق عش ق او یکروی باشرو بدریا همچو آب جوی باش
از همه لذات نفسانی گذرتا بیابی از وصال حق خبر
از خدا غیر از خدا چیزی مجویبحر چون داری چرا جویی تو جوی
این وصیت کردنش ذکر خفیبا شرایط کرد تلقین آن صفی
گفت این ذکر خفی را ورد سازدر طریقت باش دایم با نیاز
شب چو برخیزی تهجد می گرازبعد از آن ذکر خفی کن بیشمار
گر تو داری طالبا دل در طلبی ک زمان مگذار ذکر چار ضرب
دل چو صیق ل یافت از ذکر خداگشت چون آیینه روشن با صفا
هر چه باشد ا ندرو بنمایدتدان ک ه رحمانش چو گویی شایدت
ساله ا بودم م لازم بر درشگشته محکوم غلام کمترش
می کشیدم هیزم مطبخ به دوشگشته بودم بندۀ حلقه بگوش
گاه خادم بودم اندر مطبخشگه به پیش اشتران بارکش
گ ه مکاری بودم و گه گله بانگاه فراش در آن آست ان
روز تا شب پا برهنه گرسنهمی د ویدم بهر خدمت یکتنه
شب نه فرشم بود و نه بالین سرنه مراد نفس و نه خواب و نه خور
اکثر شبها ز روی شوق یارگاه خندان گاه گریان زار زار
در مقام عشق و در کوی طلبدر ریاضت بود جانم روز و شب
در نماز و گریه و ذکر و نیازبرده ام شبها بسی با سوز و ساز
اربعی ن ها ب وده ام خلوت نشینبر امی د قرب رب الع المین
اندر ین سیر و ریاضات وسلوکسالها بگذشت عمر ما به بوک
گه به لطفش ب ود می امی دوارگه ز خوف قهر ، لرزان چون چنار
چون ز آلایش مزکی گشت نفسکوکب سعد آمد و بگذشت نحس
عاقبت اندر میان کش مکشجذبه عشقش مرا بربود خوش
گشت جانم واقف اسرار حقدر دلم تابنده شد انوار حق
سوی بالا جان من پرواز کردخویشتن را با ملک انباز کرد
ظلمت عالم مبدل شد به نورگشت ظاهر معنی اللّه نور
یک جهان دی د م به معنی صد جهانصد هزاران آفتاب و آسمان
هر یکی تابنده تر از دیگریهر یک از دیگر به معنی برتری
حق تجلی کرد بر من بیجهتدر فنای صرف گشتم بی صفت
زان فنا چون آمدم دیگر به هوشداد جام دیگر و گفتا بنوش
چونکه کردم نوش جام لایزالیافتم ره در نهایات وصال
باز دیدم از کمال عشق و ذوقجمله ذرات جهان از تحت وفوق
از کم ا ل بیخودی منصور وارهر یکی گویان انا الحق آشکار
کرد پرواز از قفس شهباز جانبال برهم زد گذشت از آسمان
بیگمان بشنو که من در هر فلکسالها بودم م صاحب با ملک
ما حریفان و خدا ساقی شدهمست و بیخود از می باقی شده
جمله ذرات جهان را زین شرابدیدم از عین الیقین مست و خراب
هر یکی را مستی نوع دگراین یکی از مستی و آن یک بیخبر
جام ما در یاد حق سا قی شدههر دو عالم جرعۀ باقی شده
هر زمان از تاب انو ار لقامی شدم مستغرق جام فنا
جان از آن مستی چو می آ مد به صحومی شد از جام تجلی باز محو
باز از آنجا جان ما طیران نموددرگذشت از عرش و فرش و هر چه بود
آشیان مرغ جان شد لامکانلامکان چه آنچه ناید در بیان
صد هزاران دور بی دور و زماندر مقام لامکان بودم مکان
ذات حق بی کیف با جمله صفاتهر زمان کردی تجلی بی جهات
جملۀ ذرات می گشتی فناباز پیدا می شدی اندر بقا
آنچه بر جان و دلم شد منکشففهم و ایمان کو که گردد معترف
باز دیدم جمله عالم شد سراباز تعطش بودم اندر اضطراب
در کشیدم جمله را در یک نفسمن ندیدم خویشتن را زان سپس
چون بکلی از خودی گشتم فنااز حیات جاودان دیدم بقا
هستی موهوم شد یکباره نیستکشف شد کاین جمله هستی خود یکیست
قطره در دریا فتادن خود فناستعین دریا گشتن و قطره بقاست
چون ز خود فانی شدم باقی به حقفارغ آمد جانم از درس و سبق
دیدم آنگه خویش بحر بیکرانجملۀ ذرات عالم موج آن
از ظهور ما جهان قایم شدههر دو عالم مظهر ما آمده
هستی ما گشته هستی جهانبی وجود ما همه کون ومکان
علم ما گشته محیط هر چه هستماضی و مستقبل و بالا و پست
دایر از ما بوده دوران زمانبی نشان گشته مقید در نشان
شرح آن حالت نیاید در صفتگر بگویم صد ه زاران معرفت
کی تواند قال گشتن گرد حالدر نیابد حال جز اهل کمال
خود کجا آید عیان اندر بیانکی توان جستن نشان از بی نشان
بحر اندر کوزه کی گنجد بگوحال کامل برتر است از گفت و گو
در نیابد جز قدم راز قدمچیست نادیده قدم شرح قلم
آنچه می بیند قدم یکدم بحالکی نویسد خود قلم پنجاه سال
آن معانی کی شود مکشوف دلکی در آید در عبارات و سجل
آنچه دیدم من به چشم دل عیاننیست ممکن صد یکش کردن بیان
زانکه نامحدود ناید در حدودبحر مطلق چون در آید در قیود
می نیفزاید عبارت جز حجابسر معنی کی بگنجد در کتاب
چون حجاب ذ ا ت می گردد صفاتاز صفت کی کشف خواهدگشت ذات
کشف ای معنی شنو در نیستیچون شوی فانی بدانی کیستی
وصف حال خود از آ ن کردم که تابو که ره یابی به سر اولیا
تا مگر پیدا شود در تو طلبراه یابی در مقام قرب رب
واشناسی رهنما از رهزنانواقف آیی از طریق رهروان
تا بدانی هر که شد جویای گنجمی کشد او از برای گنج رنج
تا بدانی پیر باید راه راگر همی جویی تو قرب شاه را
هر که این ره می رود بی رهنماکی شود با بهره از نور لقا
هر که مقتول محبت گشت اوخون بهایش حق بود بی گفت و گو
تا بدانی طور کشف و حال راتا نگویی فقر قیل و قال را
تا بدانی کیست کامل در میانآنکه شد دریای بی قعر و کران
کاملان را هست حالاتی چنینگر نداری کشف کن تصدیق این
لی مع اللّه کاشف این حالتستمن رآنی هم ازین یک آیتست
هست سبحانی درین معنی گواهشد اناالحق نص برین بی اشتباه
نیست اندر جبه ام جز حق شنومنکر احوال ره بینان مشو
هر که دعوی کرد او از دو گواهگشت قاضی عاجزش بی اشتباه
چون نبی و هم ولی شاهد شدنددعویم را هر دو مثبت آمدند
مدعی را کی رسد انکار آنمنکرش گو میکن انکار عیان