بخش ۳۸ - حکایت حسن بصری
مقتدای دین حسن خیر الانامآنکه شهر بصره شد او را مقام
داشت در همسایه یک آتشپرستنام او شمعون و چون پروانه مست
گشت او بیمار و در نزع اوفتادشد از آن اگاه شیخ اوستاد
شیخ عالم قطب آفاق جهانرفت تا شمعون ببیند در زمان
چون به بالینش شد و پرسید حالدید زار و ناتوان همچون هلال
دود آتش کرده رویش را سیاهعمر او رفته، شده کارش تباه
رحم آمد شیخ را بر حال اودر چنین دم زانچنان احوال او
چونکه مهر شیخ جنبیدن گرفتبحر افضالش خروشیدن گرفت
شیخ گفتا عاقبت از حق بترسخویش را زین فعل خود فریا د رس
در میان دود آتش سالهاکرده ای ضایع تو عمر پربها
وقت آن آمد که گردی حق پرستز آتش سوزنده واداری تو دست
شو مسلمان و به حق ایمان بیارتا ببخشد بر تو فضل کردگار
گفت شمعونش که ای شیخ عزیزباز میدارد ز اسلامم سه چیز
گر نبودی این سه مؤمن می شدمدر ره حق چون تو موقن می شدم
اول آنکه ذم دنیا می کنندروز و شب اندر پی او می دوند
وان دگر گویند حق دان مرگ راخود نمی ساز ن د ساز و برگ را
پس سیوم گویند دیدار خدامؤمنان را حق بود روز جزا
هیچ کاری که رضای حق در اوستمی نسازند از برای دید دوست
کبر مقتاً را فرامش کرده اندتا چه باطل در خیال آورده اند
رهزن راهست قول بیعملگفت بیکردار را نبود محل
آنچه می گویند گر باشد چنانفعل هم باید بود در خورد آن
گر نباشد از چه باشد گفتنشمشکلم اینست بشنو از منش
شیخ گفتا کاین نشان آشناستاین همه بیگانگی آخر چراست
مؤمنان را هست اقراری به حقنیست باطل بیعمل گفتار حق
بوده ای هفتاد سال آتشپرستخودنداری غیر باد این دم به دست
حق تو آتش نمی آرد به جاگر در آیی همچو من سوزد ترا
گر بدارد حق نخواهد سوختنآتش سوزنده یک مویم ز تن
خوش بیا تا دست بر آتش نه ادتا یقین گردد ازین شک وارهیم
شیخ دست خویش بر آتش نه ادشعله ای در جان شمعون اوفتاد
یکس ر مویش نشد آزرده زانچونکه شمعون دید احوال چنان
صبح دولت در دل شمعون دمیدذوق ایمان گشت در جانش پدید
گفت شیخا چیست تدبیرم بگوچاره ام کن زانکه هستم چاره جو
شیخ گفتش شو مسلمان این زمانچارۀ تو این بود تحقیق دان
گفت شمعون شیخ را حجت بدهخط خود را هم بر آن حجت بنه
که عقوبت نبودم در آخرتحق ببخشد جمله کفر و م ع صیت
در زمان آن شیخ خطی درنوشتکه نگیرد حق ترا ز آن فعل زشت
گفت شمعونش ع د ول بصره کوتا گواهی ها نویسندم بر او
هم بگفت شیخ بنوشتند زودآن زمان شمعون بسی زاری نمود
ناله ها و گریه ها بسیار کردآمد از افغان او دلها بدرد
دین پذیرفت و به اسلام آمد اواز صفای ذوق ایمان برد بو
پس حسن را این وصیت کرد زودوقت مردن بین چه اخلاصی نمود
چون بمیرم گفت فرما تا مراپاکشویی شوید ای بحر صفا
پس مرا بر دست خود در خاک نهخط که بنوشتی به دست من بده
تا مرا حجت بود پیش خداتا بود این خط امان جان مرا
شیخ گفتش این وصیتها تمامکرده ام از تو قبول ای خوش پیام
چون شنید از شیخ شمعون این جوابدیده ها بر هم نهاد و شد به خواب
در زمان جان را به حق تسلیم کردشد به حضرت با دل پر سوز و درد
صدق و اخلاصش نگر ای مرد راهقول و فعلش هست بر حالش گواه
قول کامل بین چو کرد از جان قبولنی چرا گفت و نه چون چون بوالفضول
هر که قول اهل حق تصدیق کردشاد گشت و وارهید از رنج و درد
شیخ گفتش تا بشویندش بسازکرد بر وی شیخ و اصحابش نماز
بعد از آن کاغذ به دست او بدادپس به دست خویش در گورش نهاد
از سر اخلاص چون آمد به راهصدق بردش کشکشان تا پیشگاه
بدگمانی کفر باشد در طریقصدق رهرو را بود نعم الرقیق
شیخ را ز اندیشه آن شب هیچ خوابنامد اندر چشم و بودش اضطراب
هر زمان با خویش می گفت این چه بودبس عجب سودا که ما را رخ نمود
من که در دریای حیرت غرقه اممی ندانم کز کدامین فرقه ام
چون بگیرم دست دیگر غرقه رااز چه کردم حکم بر ملک خدا
چونکه در ملک خودم هم دست نیستخط به ملک حق نوشتن بهر چیست
از چه گشتم من به راه حق فضولبار او را من چرا گشتم حمول
اندرین اندیشه خوابش در ربودروح او در روضه جولانی نمود
دید شمعون را خرامان در بهشتدر درون مرغزاری جانسرشت
بود تاجی از مرصع بر سرشحلۀ نیکو و تازه در برش
شیخ پرسیدش که بر گو حال چیستآنچه می بینم ز تو احوال چیست
گفت شمعونش چه می پرسی خبرآنچه می بینی دو صد چندان دگر
جای ما حق در جوار خویش داددر به روی من به فضل خود گشاد
پس ز عین لطف دیدارم نمودکی توانم شرح دادن کان چه بود
آنچه فض ل ش کرد اندر حق منکی به شرح و وصف آید ای حسن
فضل حق بی علت و بی غایت استاز کتاب فضلش این یک آیت است
چون برآرد بحر غفران موجهامحو گرداند گناه خلق را
از کمال رحمتت ای کردگارمؤمن و کافر همه امیدوار
پیش کو ه عفو کاه جرم راهیچ وزنی نیست ای رب الوری
گفت شمعون با حسن باری کنوناز ضمانی آمدی کلی برون
خط خود بستان به این حاجت نبودهست بیحد رحمت و فضل ودود
چون حسن بیدار شد زان خواب خوشکر د شادیها بسی زان خوش منش
در مناجات آمد و گفت ای خدانیست نومیدی مرا از بی رهی
جز به محض لطف و فضل کردگارکس نمی یابد درین درگاه بار
نیست کس را اندرین درگه ز ی انچونکه سازی گبر را از محرمان
چونکه گبر کهنه را ره می دهینیست نومیدی مرا از بیرهی
بحر عفوت چونکه گردد موج زنمحو گرداند گناه مرد و زن
ناامیدی کفر دان در راه دینآیت لاتقنطوا بشنو یقین
آیت غفاریش آمد گناهبیگنه ظاهر نشد لطف اله
شد غنای او ز فقر ما عیانمظهر صانع یقین مصنوع دان
ما به هم محتاج و از هم ما گزیرآینه جود کریمان شد فقیر