گنج

بخش ۲۵ - عارفی که در صحرا به سردی هوا دچار شده به طلب آتش سوی ده می‌دوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۷ بیت
عارفی می رفت یک روزی به راهبود صحرا و نبود آنجا پناه
ابر پیدا گشت و باریدن گرفتجامه اش تر گشت و چاهیدن گرفت
می دوید از دست باران آن چنانکه تو گویی کرد دشمن قصد جان
چون در آن صحرا از آن سرما گذشتیک ده ویران بدید آن سوی دشت
او ز هول جان به سوی ده شتافتتا تواند او ز سرما چاره یافت
چون رسید آنجا به گرد ده دویدعاقبت یک خانۀ معمور دید
بر در خانه رسید آواز دادصاحب خانه جوابش باز داد
در زمان آمد بر او کردش سلامعارفش گفتا علیکم والسلام
پس تواضع کرد او با میهماناندرون خانه بردش در زمان
باز پرسید از کجاها می رسیکرد از احوال او پرسش بسی
گفت سرما خورده ام آتش بیارنیست پروای سخن معذور دار
گوییا در خانه اش آتش نبودرفت تا بستاند از همسایه زود
بستد آتش را سوی خانه شتافتخرقه دید آنجا و مهمان را نیافت
در تعجب ماند از آن حال غریبپیش او آمد خیالات عجیب
آتشی افروخت تا بیند که چیستآن مگر جن بود یا نه خود پری است
لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفتمیهمان در خرقه لرزیدن گرفت
آمد و در پیش آتش خوش نشستصاحب خانه ز حیرت لب ببست
هر زمان نوعی خیالش آمدیدم به دم زان حال حیران‌تر شدی
عاقبت پرسید او از میهمانهر کجا بودی مدار از من نهان
زانکه حیرانم درین کار عجبواقفم گردان ز اسرار عجب
گفت مهمانش که ما را سرد بوداز غم سرما دلم پر درد بود
چونکه تو دیر آمدی گفتم رومتا که گرم از آتش دوزخ شوم
بهر آتش زود در دوزخ شدمهر طرف جویندۀ آتش بدم
هفت دوزخ گشتم و آتش نبودمن نه آتش دیدم و نی نیز دود
در عجب ماندم که آن آتش کجاستدوزخ سوزان ز آتش چون جداست
عاقبت با مالک دوزخ عیانگفتم از آتش بده ما را نشان
سوی آتش بهر حق شو رهبرمتا مگر از دست سرما جان برم
گفت مالک نیست اینجا آتشیتو مگر دیوانه ای یا سرخوشی
گفتمش دیوانه و سرخوش نیمگو خبر ز آتش که جویای ویم
بر نشان دوزخ اینجا آمدممن ندیدم آتش و حیران شدم
انبیا دادند از دوزخ نشانزآتش سوزان به خلقان جهان
آن نشان انبیا از کذب نیستمشکلم حل کن بگو احوال چیست
گفت آری آن نشانها راست استتو یقین میدان که شک برخاسته است
نیست اینجا آتشی بشنو ز منهر کسی آرد خود آ ن با خویشتن
آن ی ک ی از آتش شهوت بسوختوان یکی از کینه آتش برفروخت
آتش هر یک بود نوعی دگرفهم کن او را که تا یابی خبر
آتش دوزخ بود کز خشم تستبا تو گفتم من سخنهای درست
هفت دوزخ چیست اخلاق بدتهشت جنت هست اعمال خودت
زینهار ای جان من صد زینهارنیک کن پیوسته دست از بد بدار
زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بدمونست خواهدشدن اندر لحد
آن مشقتهای جمله انبیاوان ریاضتهای جمله اولیا
کی عبث باشد بگو ای بیخبردیده گر داری در آن حکمت نگر
آنچه گفتم هست از عین الیقیننی به استدلال و تقلید است این
راست دان و راست گوی و راست بینراستی کن کج مرو در راه دین
حشر تو بر صورت اعمال تستهر چه دیدی نیک و بد احوال تست
هر چه می بینی هم از خود دیده ایگر جزای نیک و گر بد دیده ای
مرغ معنی صورت همت شناسهمت آمد کار دینت را اساس
فکر دنیایی است م رغ خانگیفکر شهوانی خروس است بی شکی
هست بلبل عشق و رندی و سماعشد هما فکر قناعت و انقطاع
باز آمد دعوت قابل به راهچرغ و شاهین است قرب پادشاه
فکر سرداری بود دال عقابهدهد ارسال رسل بهر خطاب
خودنمایی بود طاوس ای پسرکرکس و زاغ است دنیا سربسر
قاز چبود فکرهای شست و شوفاخته طاعات و ذکر دل بگو
بط چه باشد حرص دنیای دنیجوجه باشد حال دنیای غنی
در قناعت گشت آن موسیچه فاشهست تیهو حیلتی اندر معاش
خود کبوتر چیست ای دانای کلذکر دل گهگاه ارسال رسل
هست قمری صورت اطوار دلگوش کن از عارفان اسرار دل
کوف آمد ذکر صهو و انزواساز تعلیم علوم انبیا
بوم استبعاد شد از اولیاصورت تقلید دان خفاش را
بعد از آن توحید بوتیماردانمرغ لک لک را حصول مال خوان
خود شتر مرغ است تدبیر خطامرغ آبی چیست پاکی نفس را
صرف همت در فنا عنقا شناسبا فنا سیمرغ را میکن قیاس
رب ارباب است عنقای بقامنطق الطیر است این اسرارها
عارف اسرار مرغان گر شویمرغ معنی را به جان چاکر شوی
من چه گویم شرخ عالم های دلبا کسی کو را فروشد پا بگل
محرم اسرار دل اهل دلستهر که نبود اهل دل ناقابلست
دل چه باشد مخزن گنج یقیناهل دل دان عارف اسرار دین