گنج

بخش ۲۰ - حکایت به خواب دیدن ذات گرامی حق را بایزید بسطامی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۸ بیت
بایزید آن حجت اسلام و دینآن خلیفه حق و قطب العارفین
گفت دیدم یک شبی حق را به خوابگفتمش ای درگهت خیر المآب
ره به تو چون است در تو چون رسمره به وصل خود نما ای مونسم
من ندارم بیجمال تو قراررهنمایی شو به خود ای کردگار
گفت ترک خود بگو ما را بیابنیست جز ترک خودی راه صواب
خویش را بگذار و بیخود جوش داراندرون بزم جانان هوش دار
چون حجاب راه تو هستی تستدر خودی زنهار منگر سست سست
هر که از خود رست از هجران برستاز می جام وصالش گشت مست
تا تو خو د رأیی خدا را نیستیبیخود از خود شو بدان تا کیستی
هر که او از خود خلاصی یافتستپرتو نورش به عالم تافتست
بایزید وقت باشد  در جهانآنکه از دست خودی یابد امان
گر ز پندار خودی آیی برونیار بر بینی برون و اندرون
چون حجاب جان تو پندار تستبیخود از خود شو که این دیدار تست
تا تو خود بینی نبینی دوست رااز خودی شو محو بنگر آن لقا
کی ز ما و من توان گفتن ب ه اوما و من بگذار و وصل دوست جو
تا درین ره ما و من باقی بودجان تو با وصل محرم کی شود
مایی و ما پردۀ دیدار اوستپردۀ خود برفکن از روی دوست
چون فنا آیینۀ نقش بقاستگر بقا خواهی بقا اندر فناست
تا تویی پیدا ، نهان است او ز توتو نهان شو تا که پیدا گردد او
نیست کن خود را به راه عشق اوبعد از آن در بزم وصلش راه جو
چون که سرت پاک شد از نقش غیرآن زمان نه کعبه بینی و نه دیر
تا نشد خالی دلت از غیر دوستکی نماید حسن او از مغز و پوست
از کدورت پاک شو آ یینه وارتا توانی دید رویش آشکار
خویش را آیینه ساز و خو ش ببینعکس روی دوست از عین الیقین
اولا بر بند چشم از خویشتنتا به وصل او رسی از ما و من
از کدورتهای هستی پاک شودر طریق نیستی چالاک شو
تا تو با خویشی ز هر کم کمتریچونکه با حقی ز خلقان برتری
با خودی عین وبال آمد ترابیخودی محض کمال آمد ترا
نیستی از خلق عین هستی استخویشتن بینی خمار و مستی است
شد حجاب روی جانان ما و منجان من یکدم نقاب از رخ فکن
بی نقاب ما به ما بنما جمالجان ما کن محرم بزم وصال
نیست گردان هستی ما را تمامتا رسد از وصل او جانم به کام
از جمال خود فکن پردۀ جمالوارهان ما را از این وهم و خیال
گر بر افتد پردۀ ما از میانروی او بنماید از کون و مکان
منتهای کار مردان نیستی ستشیوۀ رندان رهدان نیستی ست
نیستی آیینۀ هستی شدستسد راه عش ق هستی آمدست
ره به بزم وصل یابد بیگمانهر که شد در راه جا ن ان جانفشان
چون ز درد عشق بیدر مان شویددر هوای نیستی رقصان شوید