گنج

بخش ۱۹ - حکایت زاهدی که به وقت بایزید در بسطام وحید التقوی بود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۷ بیت
زاهدی در وقت سلطان بایزیدبود در بسطام در تقوی وحید
بود بس صاحب قبول و با تبعدر میان شهر شهره در ورع
صایم الدهر و به شب قایم چو شمعدایم از خوفش روان در دیده دمع
هرگز او از صحبت سلطان دینبایزید آن شاه ارباب یقین
خود نبد خالی ز اخلاصی که داشتبدملازم صبح و شام و عصر و چاشت
چون شنیدی گفته های بایزیدزان سخن ذوقش شدی دایم مزید
شیخ روزی در مقام اولیارمزها می گفت با اهل صفا
گفت زاهد شیخ دین را کای اماممدت سی سال اکنون شد تمام
که به روز آخر همیشه صایممشب همه شب در عبادت قایمم
کرده ام پیوسته ترک خواب و خورزانچه می گویی نمی یابم اثر
می کنم تصدیق این احوال و فندوست می دارم همیشه این سخن
خود نمی دانم حجاب ما ز چیستواقفم کن چون ز تو پوشیده نیست
بایزیدش گفت صد سال دگرروز تا شب با همه شب تا سحر
در نماز و روزه باشی دایماًهم نخواهد بود بویی زین ترا
گفت زاهد شیخ را کآخر چراسد راهم چیست گو بهر خدا
شیخ گفتش زانکه محجوبی به خودهستی تو هست در راه تو سد
گفت زاهد چیست دردم را دواتو طبیبی کن علاج جان ما
شیخ گفت او را که تو هرگز قبولمی نخواهی کرد و خواهی شد ملول
گفت شیخا من نیم مرد فضولهر چه فرمایی به جان دارم قبول
شیخ گفت او را همین ساعت بروریش و موی سر تراش و پاک شو
جامه و دستار بر کن ای سلیمبر میان بند یک ازاری از گلیم
توبرۀ پر جوز در گردن فکنرو به بازار آنگهی بی ما و من
شاخ هستی را بکن از بیخ و بنکودکان هر محلت گرد کن
گو که یک سیلی هر آن کو زد مرامی دهم یک جوزش از بهر خدا
در تمام شهر گرد و گو چنیناز سر صدق و ز اخلاص و یقین
هر کجا که می شناس ن د مر تراهمچنین می کن که اینستت دوا
زانکه این هستی حجاب محکم استاین سد از سد سکندر کی کم است
گفت زاهد کی توانم کرد اینگو دوای دیگر ای دانای دین
شیخ گفت او را که اول گفتمتتو نخواهی کرد کاین کاریست سخت
غیر از این خود نیست دردت را دواهست این درمان دردت زاهدا
در ره مولی حجاب زین بترنیست رهرو را اگر داری خبر
سالها گرچه ریاضت‌ها کشیدچون نرست از خود وصال حق ندید
جان او چون واصل جانان نشددردمندان را از او درمان نشد
از چنین سالک نیاید رهبریچون نشد او از حجاب خود بری
چون به وصل دوست او را ره نشداز ره و منزل ز حق آگه نشد
سالکان را رهنمایی چون کنددر طریقت پیشوایی چون کند
چون به وصل دوست او را نیست باررو سر خود گیر و دست از وی بدار
ور نه سرگردان شوی سر دم کنیدر خودی بی شک خدا را گم کنی
در ره حق سالکا بیخود درآیهمچو آن زاهد مرو راه خدای
گرچه عمری در ریاضت می‌گذاشتچونکه نگذشت از خودی سودی نداشت
چون شوی دور از خودی بر ما رسیتا تو با خویشی بود وصلش محال
ای دل از مردان حق غافل مشوجان به عشق این جماعت کن گرو
با تو گفتم مجملی ز احوال شانتا بدانی زین نشانها حالشان
گر خدا جویی بجو این قوم رازانکه ایشانند خاصان خدا
سد راه خویش دان هستی خودنیست شو زین هستی و پستی خود
گر همی خواهی که بینی روی یارخویش را از پردۀ هستی برآر
هر که او در ره گرفتار خودستدایماً محجوب از یار خودست
پردۀ خود از میان بردار زوددر پس پرده ببین دیدار زود
نیستی از خویش عین وصل اوستبگذر از هستی دلت گر وصل جوست
تا تو با خویشی بود وصلش محالبیخود از خودشو که تا یابی وصال
خودپرستی کار محجوبان بودنیستی این درد را درمان بود
هر که خود از خویش خالی کرده استگوی دولت از میان او برده است
پاک کن زنگ دویی از خویشتنتا ز خود بینی جمال ذوالمنن
پاک کن آیینه دل را ز زنگتا ببینی هر چه خواهی بیدرنگ
ساز جاروبی ز عشق ای مرد کارخانۀ دل را بروب از هر غبار
از غبار خویش خود را پاک کنپس به خود دیدار یار ادراک کن
سد خود را از ره خود دور کنوز وصالش جان ودل پر نور کن