گنج

بخش ۱۸ - در بیان اقسام سالکان راه اله و تفاوت مراتب ایشان

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۲ بیت
چار قسم اند سالکان راه دینحال هر یک را زمن بشنو یقین
اولین مجذوب سالک آمدستکاول از جذبه به حق واصل شدست
حق فرستادش به سوی خلق زودتا که خلقان جهان را ره نمود
با همه قربی که دارد با خدااز ریاضت نیست یک ساعت جدا
زانکه هر کو مقتدای راه شداز بد و نیک مقام آگا ه شد
گر نباشد در عمل ثابت قدمچون رهاند خلق را از دست غم
مقتدا چون در ریاضت قایمستتابعش را میل طاعت دایمست
زانکه باشد تابع اعمال پیرهر مرید صادق از صدق ضمیر
دیگر آنکه شأن حق بیغایت استهر زمانش نوع دیگر آیت است
چونکه معروف است بیحد لاجرممعرفت بیغایت آید نیز هم
عمرها گر او ریاضت می کند ‌روز و شب را صرف طاعت می کند
دم بدم بیند جمال دیگر اولاجرم دایم بود در جست و جو
گر دو صد سال ا ندرین ره می رودهر دم از هر نوع حیران می شود
در نماز از بس که بر پا ایستادعاقبت در پاش آماس اوفتاد
حال پیغمبر نگر با آن کمالفاستقم بودش خطاب از ذوالجلال
سورۀ طه بدان نازل شدستغیرت خلق جهان این آمدست
رهنمایی لایق آن کاملستکو ز خود فانی، به جانان واصلست
نیست اکمل در طریقت زو کسیجز خدا او را نباشد مونسی
سالها باید فلک بر سر رودتاکه پیری اینچنین پیدا شود
و آن دوم را سالک مجذوب خوانکو سلوکی کرد و از هستی برست
در ریاضت در عبادت سالهاکرد سعی و گشت قابل جذبه را
چون دل او قاب ل انوار شدجان پاکش قابل اسرار شد
شاهباز جذبه او را در ربودجان او شد محرم بزم شهود
در مقام وصل جانان راه یافتاز خدا جان و دل آگاه یافت
اینچنین کامل بجو گر رهرویتا ز وصل دوست با بهره شوی
پس سیم مجذوب مطلق می شمرکو ز تاب نور حق شد بیخبر
دایماً حیران دیدار خداستاز خیال عقل و دانشها جداست
از خودی بگذشت و واصل شد به دوستمست سرمد از می دیدار اوست
او ز مستی گشت از خود بیخبردیگران را چون شود او راهبر
محتسب انکار ایشان گر کندغیرت حق در دمش بی سر کند
کشته اند این قوم بر خوان خداکی بود انکار این مستان روا
رو به صدق دل بجو ز ایشان نظرمنکر تابع مشو ای بیخبر
چارمینش سالک بی جذبه استکو سلوکی کرد و از هستی برست
او به عقل خویش این ره می رودچون ندارد عشق کی واصل شود
چون نشد حالش به کوی عشق پستاز می هستی است او پیوسته مست
یا ندارد پیر تا پاکش کندیا نهان دارد از او احوال خود
در ارادت گر شدی او مستقیمبا غم هجران کجا بودی ندیم
سد راه سالکان حق پرستدر میان پرده خلق بد شدست
سالک بی جذبه چون واصل نشددر طریقت لاجرم کامل نشد
چون نشد واصل نباشد رهنمازو مجو چیزی که هست او بینوا
باش مهمان کر یم ان ای پسربا لئیمان کم نشین جان پدر
هر چه جویی از محل خود بجویبا زمستان از گل و ریحان مگوی
اینچنین کس را اگر تابع شویره نیابی عاقبت گردی غوی
زین چهار آن هر دو کاول گفته شدمرشد راهند و این در سفته شد
زین دو کآخر شرح ایشان داده امرهبری هرگز نیا ید بیش و کم
وین یکی از خودپرستی بینواستوان دگر از نور حق در خود فناست
این یکی را مستی خود پرده استوان یکی خود را در او گم کرده است
این یکی از خود ره حق بسته استوان دگر از خود زحق وارسته است
زانکه او مجذوب مطلق ابترستصورت او زهر و معنی شکرست
رهبر راه طریقت او بودکو به احکام شریعت می رود
سالک بی جذبه خود آگاه نیستواقف این منزل و این راه نیست
از ره و منزل چو واقف نیست اورهنمایی چون کند آخر بگو