گنج

بخش ۱۴ - حکایت

اندرین معنی بگویم قصه ایتا برد هر طالبی زو حصه ای
داشتم یاری که یار شوق بودعارف حق بین و صاحب ذوق بود
در حضر چون جان و تن با هم بدیمدر سفر با هم مصاحب می شدیم
اتفاقاً سوی تبریز آمد ی مقرب شش ماهی بهم آنجا بدیم
هر زمان بودیم در جای دگردیده هر دم در تماشای دگر
اتفاق افتاد روزی از قضاهر دو با هم از سر ذوق و صفا
در محله صاحب آبادی برونسیر می کردیم با ذوق درون
از عقب دیدیم میآ مد دوانیک جوانی خوب رویی همچو جان
او ز تعجیلی که در ره می دویدعقل حیران ماند کاین خواهد پرید
در تعجب تا که او را حال چ یستکاین دویدن بی سبب البته نیست
یار با ما گفت باید ایستادتا بپرسیمش چکارت اوفتاد
زانکه خالی نیست از حکمت یقینبی سبب او را دویدن اینچنین
چون دوان آم د به نزد ما رسیدره ز ما گرداند و زان بهتر دوید
گفتمش بهر خدا یکدم بایستاین دویدن راست گو از بهر چیست
او جواب ما نگفت و یک نظرهم به سوی ما نکرد اندر گذر
او دوان و ما همه حیران که چیستاو گریزان اینچنین از بهر کیست
زود همچون برق از ما درگذشتدر تعجب ما همه زین سرگذشت
در عقب ما جمله نظاره کنانتا چه خواهد بود حال این جوان
بود آنجا چشمۀ آبی روانچون رسید آنجا بیفتاد آن جوان
در زمان رفتیم تا پرسیم حالتا شود معلوم کارش را مآل
چون رس ی د م دیدم او بیهوش بوداز شراب بیخودی مدهوش بود
صبر کردم تا بهوش آید مگرگوید از احوال خود ما را خبر
لحظه ای شد یافت از خود آگهیچشم را بگشود آن سرو سهی
وانشست و خاک از رو پاک کردبرکشید از سوز دل او آه سرد
جمله گفتیمش که بی روی و ریاتو بیان کن شرح حال خود به ما
زانکه ما حیران حالت گشته ایمخود از این معنی به خون آغشته ایم
از تو چون جستیم ما در ره خبرتو نکردی هیچ سوی ما نظر
ما نمیدانیم احوال تو چیستبازگو این حال بی حکمت چو نیست
گفت یکدم پیش از این آنجا بدمساعتی اینجای آسوده شدم
پس روان گشتم به سوی خانه زودچون به خانه آمدم کفشم نبود
یک زمان در فکر آن بودم که تادر کجا من کفش خود کردم رها
عاقبت یاد آمدم کاین جایگاهکفش را بگذاشتم رفتم به راه
من ز خانه سوی جست و جوی کفشمی دویدم زین قبل بر سوی کفش
در طلب ما را نبود از خود خبرخود چه حاجت گفتگوی خیر و شر
من نبودم واقف از گفت شماعذر من بپذیر از بهر خدا
چون بدینجا آمدم ز ینسان دوانیافتم مطلوب خود را در زمان
چون بدیدم کفش خود را من بجابر سر کفش اوفتادم جابجا
من ز شادی گشتم از خود بی خبراز خودی دیگر ندیدم من اثر
اینچنین باید طلب ای مرد کارتو نه ای طالب برو شرمی بدار
گر تویی جویای حق ای خواجه تاشکمر از جویای کفش آخر مباش
آن چنان از بهر کفشی می دویدترک جمله کرد تا مطلوب دید
جان طالب واصل مطلوب شددل نثار وصل آن محبوب شد
در نگر آخر که او از بهر کفشآنچنان که گفته شد میراند رخش
می نمایی دعوی درد و طلبچون کلوخ از جا نمی جنبی عجب
هر که در راه طلب او پا نهادنفس خود را یکدم آسایش نداد
تا که گردد واصل جانان خویشمی کند هر دم فدا صد جان خویش
طالبان را در دو عالم کار نیستدر دل طالب بغیر از یار نیست
هر ک ه سودای طلب در سر گرفتدل ز فکر هر دو عالم برگرفت
بهر تفهیم است این تمثیل منتا مگر طالب کند فهم سخن
گرچه گستاخیست این نوع مثاللیک دیدم این مثل را شرح حال
رهروا این منزل تنبیه دانکه ز هر چیزی شوی اسرار خوان
صورتش منگر سوی معنی نگرمی طلب معنی ز صورت در گذر
ترک مال و عشرت و جا ه و جلالکرد از بهر جمال ذوالجلال
رنگ سرخش اندرین ره زرد شددین و دنیا بر دل او سرد شد
گر هم عالم شود محکوم اویا علوم جمله شد معلوم او
خنده رفت و گریه شد او را شعاربینوایی شد نوای دوستدار
او نمی جوید به غیر از وصل دوستزانکه مطلوب دلش دیدار اوست
از هوای خود گذشتند این گروهدر بلا گشتند ثابت همچو کوه
چون اسیر لشکر عشقش شدندآتش اندر خرمن هستی زدند
عقل و شادی می نجوید بیش و کمجملگی دردند و سوز و عشق و غم
از غبار هستی خود خانه رارفته اند ایشان به جاروب فنا
چون به پیش یار دل در بند شدپیش ایشان زهر همچون قند شد
از سر ج ان و جهان برخاستندبزمی اندر نیستی آراستند
زهر قاتل نوش دارو ساختندتا به عشق او علم افراختند
ملک و مال و دولت و فرزند و زندر ره حق چیست غیر از راهزن
در تو گر درد طلب آید پدیدآنچه می گویم عیان خواهی تو دید
دشمن جان تو گردد ملک و مالبر تو فرزند و عیال آمد و بال
خان و مان و باغ و فرزند و سراسازدت از وصل جانان بینوا
نیست چیزی در جهان بیفایدهتونصیب خویش جو زین مایده
هر چه بینی محض خیر و حکمت استگر ترا زو راحت و گر زحمت است
زانکه ناید فعل باطل از حکیمفعل حق باطل نباشد ای سلیم
من طریق راست بهر طبع کجمی گذارم نیست بر اعمی حرج
دایماً با جست و جو همراه باشهمره دل زندۀ درگاه باش
در طریق جست و جو یکروی باشبا دودل جوینده گو هرگز مباش
باش در راه طلب ثابت قدمتا بیابی بوی اسرار قدم
هر که دارد در جهان گنج طلبخود نبیند بینوایی و تعب
دنیی و عقبی حجاب طالبستکفر آمد هر چه در ره حاجبست
طالبا بیرون کن از دل فکر غیرمحو کن از صفحۀ جان ذکر غیر
جز خیالش در دل خود جا مدهدر دل و جان بار غیر او منه
هر چه مشغولت کند از یاد دوستاز علی بشنو که طاغوت تو اوست
هر چه مانع آیدت از وصل یاربی شک او را در طریقت بت شمار
پاکبازی شیوۀ رندان بودهر که را این شیو ه شد رند آن بود
هر کرا درد طلب دامان گرفتترک خان و مان وترک جان گرفت
ترک فرزند و زن و احباب گفتروز و شب او ترک خورد وخواب گفت
ترک ناز و لذت وعیش و طربگفت و تن در داد در رنج و تعب
اطلس و زربفت و کمخاب و قصبنیست غیر از پرده اندر راه رب
اشتران و استر و اسب بدوچون شود رهزن نمی ارزد دو جو
آتشی از عشق جانان برفروزچون حجاب است این همه کلی بسوز
هر چه غیر از دوست آ ید دشمن استدر ره حق سالکان را رهزن است
گر به حق خواهی که گردی آشنابایدت بیگانه گشتن از هوی
هر چه در راه خدا آمد حجابزو تبرا طالبان را شد ثواب