گنج

بخش ۱۵ - حکایت شیخ سری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۸۸ بیت
نقل آمد از کبار اولیااز سری آن سرور اهل صفا
رهنمای سالکان را ه دینآن ولی خاص رب العالمین
داشت در بغداد روزی مجلسیجمع گشته خاص و عام آنجا بسی
بود او مشغول وعظ و پند خلقبهر حق نه از برای نان و دلق
از ندیمان خلیفه یک جوانبا رخ چون ماه و قد دلستان
خادمان و نایبان از پیش و پسبا تجمل او سواره بر فرس
بود احمد نام آن زیبا جوانمی گذشت از پیش آن مجلس چنان
باش گفتا تا درین مجلس رویمپند این مرد خدا را بشنویم
ما به جایی که نمی باید شدنخود بسی رفتیم بهر شغل تن
دل از آنجا این زمان بگرفته استمی رویم آنجا که جان آشفته است
پس فرود آمد در آن مجلس نشستمستمع گشت و در گفتار بست
شیخ مشغول نصیحت بود و پندجان خلقان می رهانی د از گزند
در میان آ ن سخنها شیخ گفتکاندرین عالم هویدا و نهفت
در ضعیفی همچو انسان هیچ نیستگرچه در معنی جهان زو در کمی است
همچو انسان با خدا از نوع خلقکس نشد عاصی ز بهر فرج و دلق
هست انسان قابل هر نیک و بدزان شود گاهی فرشته گاه دد
چون نکو گردد چنان گردد نکوکه ملک را رشک آید هم از او
حاش للّه چونکه بد شد آدمیاز همه دیو و دد آمد در کمی
بل اضل در شأن او نازل بوداز همه انعام او پستر شود
ننگ آید جمله را از صحبتشمی شمارد دیو و دد بی غیرتش
زانکه انسان بهر عرفان آمدستترک آن کرده پی شهوت شدست
چون که او مقصود خلقت را گذاشترایت عصیان به عالم برفراشت
او ز فطرت از هوی سر زیر شدکار آن بیچاره بی تدبیر شد
سلطنت بگذاشت اکنون کد کندنیک پندار د و لیکن بد کند
زین عجبتر نیست در عالم یقینبنگر آخر گر تو داری درد دین
کز خدا با این ضعیفی آدمیچون نمی ترسد شود عاصی همی
این سخن بر جان احمد همچو تیراز کمان شیخ آمد دلپذیر
گریه ها کرد آنکه تا بیهوش شدهمچو مستان واله و مدهوش شد
بعد از آن برخاست زار و ناتوانسوی خانۀ خویش شد گریه کنان
آن شب و آن روز را از سوز و دردهم نگفت او هیچ و هم چیزی نخورد
روز دیگر خود پیاده آمد اوبا دل اندوهگین و زرد رو
با دل پر درد در مجلس نشستبود مخمور و دگر شد باز مست
چونکه مجلس گشت آخر بیقرارشد به سوی خانه، دل پردرد یار
سرد او را شد دل از کار جهانبود کارش در جهان ناله و فغان
آمد آن بیخود دگر روز سیمپا و سر در راه عشقش کرده گم
با رخ چون زعفران و دیده تربود تنها و پیاده بیخبر
اندر آن مجلس میان خلق بازآمد و بنشست با سوز و نیاز
داشت گوش و هوش با گفتار شیختا مگر بویی برد ز اسرار شیخ
چونکه مجلس شد تمام آ مد به پیشتا کند با شیخ عرض حال خویش
گفت ای استاد استادان دینپیشوای جمله ارباب یقین
روز اول چونکه گفتی این سخنگشت اندر گردنم همچون رسن
آن سخن کلی مرا بگرفته استبا دل م صد راز پنهان گفته است
کار دنیا بر دل من سرد شدجان عشر ت جوی من پر درد شد
من همی خواهم که گیرم خلوتیوز همه خلقان بجویم عزلتی
دیده را بر بندم از کار جهانترک گویم مال و ملک و خان و مان
شرح راه فقر و سیر سالکانبازگو اطوار و درد رهروان
شیخ گفت او را چه ره جویی بجویا شریعت یا طریقت بازگو
یا طریق خاص گویم یا که عامهر چه می خواهی بخواه ای نیکنام
گفت راز هر دو کن با من بیانتا مگر گردم ز هر دو رازدان
گفت راه عام اول گویمتدر شریعت ز آب رحمت شویمت
رو نماز پنج وقت ای مرد کاربی تعلل با جماعت می گزار
گر بود مالت زکوة مال دهروزۀ سی روزه ای از خود بنه
استطاعت گر بود بگزار حجور نباشد نیست بر تو خود حرج
ور تو راه خاص جویی ای پسرترک دنیای دنی گو سربسر
دست از کار جهان کلی بشویاندک و بسیار از دنیا مجوی
ترک فرزند و زن و احباب گوترک مال و جملۀ اسباب گو
ترک خودبینی کن و بینام باشبگذر از آسا ی ش و رعنا مباش
گر دهندت مال و دنیای بسیرد کن و مپذیر چیزی از ک س ی
دایماً می باش با یاد خداساز از درد و غمش جان را فدا
با تو گفتم من بیان هر دو راهخود تو دانی این بود راه اله
چون شنید احمد ز مرشد این بیانآمد او بیرون از آنجا در زمان
بیخودانه روی در صحرا نهادفارغ از غم با خیال دوست شاد
روز دیگر ناگه ان یک پیره زنمو کنان و رو خراشان نعره زن
پیش شیخ آمد بگفتا ای امامرهبر خلق جهان از خاص و عام
بود فرزندی مرا تازه جوانبا قد و بالای چون سرو روان
بود عالی همت و بس با حیاخوب روی و خوب خلق و باصفا
آمد او روزی خرامان شاد بختیک زمان در مجلس وعظت نشست
هم از آن مجلس گدازان بازگشتخود نگفت او هیچ با ما سرگذشت
چند روزی شد که اکنون غایب استشوق او بر جان و بر دل غالب است
من نمی دانم چه شد احوال اوگشته ام جویای او من کوبکو
زنده و مرده نمی یابم نشانچیست تدبیر من ای شیخ جهان
سوخت جانم در فراق او تمامچارۀ کارم بکن ای نیکنام
کرد زن بسیار زاری و فغانگشت آب از چشمۀ چشمش روان
رحم آمد شیخ را بر گریه اشگفت ای مادر مشو ناخوش منش
هیچ دلتنگی مکن جز خیر نیستحال فرزند تو من گویم که چیست
دامنش درد طلب بگرفته استجانش از سودای عشق آشفته است
او ز کار و بار دنیا سیر شداز وجود خود بکل دلگیر شد
ترک دنیا و اهل دنیا گفته استسالک راه حقیقت گشته است
چونکه آید پیش ما بار دگرکس فرستم تا ترا گوید خبر
پیره زن شد سوی خانه بیقراراز غ م فرزند گریان زار زار
تو چه دانی حال زار عاشقاندرد بیدرمان و سوز بیدلان
قدر اهل درد داند اهل دردهر کرا دردی نباشد نی ست مرد
هر که گردد مبتلا اندر فراقاو شناسد سوز ودرد اشتیاق
گر چنین حالی شود پیدا ترابا تو گوید شرح درد بیدوا
درد و سوز عشق را درمان مجویپیش عاشق از سرو سامان مگوی
یکزمان بگذار شرح درد عشقبازگو سوز دل آن مرد عشق
آن جوان از درد و سوز شوق حقروز و شب در گریه و آه و قلق
در فراق آن جوان پاکبازپیره زن پیوسته در سوز و گ د از
تو که بیدردی چه دانی درد راعاشقان را درد بهتر از دوا
عاشق حق گشته آن یک بی سخنعاشق عاشق شده آن پیر ه زن
هر یکی گشته ز دیگر جام مستهر یکی را باده نوعی دیگر است
چون برآمد مدتی آمد نهانپیش شیخ خویشتن آن نوجوان
رنگ گلنارش شده چون زعفراناز ریاضت بس ضعیف و ناتوان
گشته گردآلود روی مهوششدرهم و ژولیده موی دلکشش
در بر افکنده پلاس کهنه ایکرده غم دیوار عمرش رخنه ای
گشته بالای چو سرو او دوتاچهرۀ او دوستان را غم فزا
آب حسرت از دو چشم او رواناز غمش شست ه دل از جان و جهان
گفت خادم را سری کای مرد کاراول احمد را به پیش من بیار
پس برو آن پیره زن را گو خبرتا بیاید بنگرد روی پسر
خادم آوردش روان در پیش پیرساختش از خوان احسان بهره گیر
بعد از آن آن زال را کرده خبرآمدند اهل و عیالش سر به سر
احمد آنجا می شنید گفت و گویزان نفس می داد دل را شستشوی
کآمدش صو ت کسان خود به گ وشکز فراق او همی کردند جوش
خواس ت احمد سوی صحرا بازگشتزانکه جا بودش در آن صحرا و دشت
گفت زن او را مرا در زندگیبیوه کردی نیستت شرمندگی
س ا ختی فرزند دلبندم یتیمکی پسندد اینچنین کاری کریم
چون پسر خواهد ترا من چون کنمدیده و دل تا به کی پر خون کنم
من ندارم طاقت این دردسرگر نمی آیی پسر با خود ببر
احمدش گفتا مشو اندوهگینمی برم فرزند تو فارغ نشین
جامۀ نیکو برون کرد از پسرپس پلاس کهنه افکندش ببر
کهنه زنبیلی به دست او نهادبا پسر گفتا روان شو همچو باد
مادر فرزند چون آن حال دیدسخت بیطاقت شد وعقلش پرید
گفت با احمد که فرزندم گذارمن ندارم طاقت این کار و بار
در زمان فرزند خود را در ربودبس عجایب حالت او را رخ نمود
زن چو احمد را به راه عشق حقدید از خلق جهان برده سبق
عشق او چون دید هر دم بر مزیدکردکلی آن زمان قطع امید
درد احمد در دل زن کار کردشددلش زین گفت و گو یکباره سرد
گفت زن گیرم وکیلت بی سخنتا ا گر خواهی گشاید پای من
خود جواب زن بگفت و بازگشتروی بر صحرا نهاد و کوه و دشت
مدتی رفت و نیامد زو خبرکس ندانست او کجا دارد مقر
بعد ماه چند در پیش سرییک شبی آمد فقیری بر دری
گفت ای شیخ زم ا ن احمد مراگفت رو با شیخ گو ای پیشوا
جان به لب آمد مرا دریاب زودگرچه نبود وقت مردن چاره سود
زنده بودم در جهان از بوی توجان سپارم عاقبت بر روی تو
در زمان برخاست شیخ نامداررفت تا بیند که او را چیست کار
اوفتاده دید احمد را به خاکدر درون گور خانه دردناک
نی به زیرش فرش و نی بالین به سرآمده جان بر لب و تشنه جگر
شیخ آمد بر سرش بنشست زوداز غم احمد دلش پر درد بود
بود جانش بر لب و جنبان زبانمستمع شد تا چه می گوید نهان
می شنید آهسته می گفت آن زمانبهر روزی اینچنین کردم چنان
پس سرش ا ز خاک شیخ اوستادپاک کرد و بر کنار خود نهاد
چشم را بگشاد احمد شیخ دیدگفت ای استاد وقت آن رسید
کز غم دنیا بکل یابم فراغدرکشم از بادۀ شادی ایاغ
می برم جان زین جهان پر جفاهمرهم همت کن ای کان وفا
احمد آمد پیش شیخ اوستاددست و پای شیخ را او بوسه داد
گفت شیخا آن چنان که جان ماوارهانیدی از این ظلمت سرا
جان و دل از رنج در راحت فتاددر دو عالم حق ترا راحت دهاد
شیخ و احمد هر دو مشغول سخنناگهان آ مد دوان آن پیره زن
بود احمد را عیال و یک پسربود سالش پنج و شش یا بیشتر
هر دو را آورد با خود آن زمانهر سه با هم گریه و زاری کنان
چشم مادر چونکه بر احمد فتادپس عجب حالی در آندم دست داد
دید فرزندی چنان خوب و لطیفموی ژولیده رخش زرد و نحیف
آنچنان تازه جوانی همچو جانهمچو مویی گشته زار و ناتوان
نعره زد خود را به پایش درفکندگفت آخر جان مادر تا به چند
می بسوزی جان این بیچاره رارحم ناری بر خود و بر ما چرا
مادر از سویی چنان گریه کنانزن ز یک سوی دگر نعره زنان
کودک از سویی به فریاد وفغانرفته آه هر یکی تا آسمان
کودکش افتاد در پای پدرشد سری گریان ز حال آن پسر
اهل مجلس جمله گریان زار و زارشد در آن ساعت قیامت آشکار
آتشی افتاد در جان همهدر خروش آمد ملک زین دمدمه
کوشش بسیار کرده تا دمیآورند او را سوی خانه همی
خود نکرد آ ن قول ایشان را قبولبلکه از گفتار ایشان شد ملول
هر که دارد این طلب در راه حقمی برد از طالبان بی شک سبق
این چنین در راه حق باید شدنترک کردن خانه و فرزند و زن
هر چه از حق دور می سازد ترابت شمار آنرا تو در راه خدا
هر چه گردد مانع راه خداگر نگویی ترک آن باشد خطا
گفت احمد شیخ دین را ای اماممقتدا و رهنمای خاص و عام
از چه فرمودید ایشان را خبرکار ما خواهد زیان شد سر بسر
شیخ فرمودند مادر پیش ازینآمد و می کرد زاریها چنین
رحمم آمد پس پذیرفتم ازوتا ترا با او نمایم روبرو
این خبر کردن کجا بی حکمت استهر چه کامل کرد عین رحمت است
می کند تعلیم سالک پیر راهیعنی ار تو می روی را اله
همت عالی چنین باید تراتا شوی لایق به توحید خدا
این بگفت و شد نفس زو منقطعشد حجاب تن ز روحش مرتفع
پس سری نالان و گریان و حزینرفت سوی شهر با جان غمین
تا بسازد ساز تجهیز و کفنآن شهید عشق جانان را به فن
دید خلقی را که می آید بروناز درون شهر دل پر درد و خون
شیخ پرسید از یکی کآخر کجامی روند این خلق برگو ماجرا
گفت او مر شیخ را کای پرهنرنیست گویی خود شما را این خبر
دوش آمد ز آسمان شیخا نداهر که خواهد بر ولی خاص ما
تا گزارد او نماز ی گو بروسوی گورستان شود ویرانه جو
جلمه خلق شهر با سوز و گدازمی روند آنجا که بگزارند نماز
اینچنین شد حال آ ن مردانه مرددر طلب جان را به حق تسلیم کرد
چون درین ره کرد ترک آرزوداستان شد در طریقت جست او
این چه عشق است و چه ذوق است و طلباین چه سوز است و نیاز بوالعجب
طالبان را این سخن پیر رهستاین کسی داند که جانش آگهست
تو گمان داری که مرد طالبیبر طلبکاران عالم غالبی
کو ترا ترک هوی ها و هوسکو خلاف نفس در ره یکنفس
ترک عجب و کبر و خودیینیت کونیستی و عجز و مسکینیت کو
ترک خورد روز و خواب شب کجاستآه سرد و نالۀ یا رب کجاست
نالۀ جانسوز و دردآلود کوروی زرد و اشک خون پالود کو
زاری و درد و فغان و آه کوترک ملک و حرص مال و جاه کو
هر که غالب گشت بر نفس و هویاوست بی شک طالب راه خدا
هر که درد عشق سوزد دامنشجان و دل بگرفته از ما و منش
هر کرا درد ریاضت تافته استهر که بی شرک است ایمان یافته است
گر ز وصل دوست خواهی برگ و سازهر چه داری در ره جانان بباز
هستی خود ساز وقف نیستینیست چون گشتی بدانی کیستی
رو فدای عشق او کن جان و دلعاشقانه خودپرستی را بهل