گنج

ای شقایق

۲۹ بیت
تا دو چشمم بجهان باز شدندرنج و بدبختیم آغاز شدند
یا در آغوش طبیعت یا دشتدور طفلی چو نسیمی بگذشت
یا دو سه بوسه بکام دل ریشناگرفته ز لب مادر خویش
مادرم بوسه نداده بسرمننوازیده بمهری پدرم
که فلک پرده دل باز دریدمرغ طفلی ز قفس باز پرید
عشق زد خیمه بخرگاه دلماز ره دیده بزد راه دلم
دیده دل را بنگاهی خون کرددل هشیار مرا مجنون کرد
چون شقایق که خزانش بزندسیل غم راه بجانیش بزند
دلم از جور بتی افسردهگل روحم ز خزانی مرده
بلبلا از تو دل آزرده ترمای شقایق ز تو پژمرده ترم
با من امروز هم آواز شویدیک بخوانید و یکی باز شوید
هر بهاری ز پس مردن منای شقایق تو بروی از تن من
تا مگر یار بخواند رازمبسرشگی بنوازد بازم
کاینچنین شاهد راز من و اوستمرغش آگه ز نیاز من و اوست
ای شقایق تو چه پژمردی زارگوئی آزرده شدی از غم یار
هان بپرسم ز باد سحریمن ز تو، یا تو زمن زار تری؟
تو صباحی ز چمن باز شدیهمدم مرغ خوش آواز شدی
خنده ای بر دهنت آمد و رفتکه خزان ریشه عمرت زد و رفت
تو اگر زار شکستی غم نیستچشم ابری بکنار تو گریست
تازه چون باد بهار آید بازلب تو خنده کنان گردد باز
داری امید بهاری روزیتا چو خورشید رخی افروزی
بلبلی باز بگیری بکنارجام بر لب بنهی شادی یار
دل چون غنچه من وانشدههمدم مرغ خوش آوا نشده
باد ناخوانده بر او راز وفاریشه اش کند ز بن سیل فنا
چرخ در راه خزانش بنهادمهر سردی بدهانش بنهاد
برد و در طره یارش آویختننوازیده تنش، خونش ریخت
اشک خون ریختنم از تف اوستجای می خون بخورم شادی دوست
بخلاف تو پس از خون جگرنیست امید نشاطیم دگر
من چنین خسته ترم از تو از آنکه بهارم نبود بعد خزان