گنج

نسیم سحری

۱۰ بیت
هر دم از سینه برآرم آهیتا در آن دل بنمایم راهی
ابر چشمم ز بس امشب باریدبحر دامن شده پر مروارید
آه از این جام ز غم فرسودهداد از این اشک بخون آلوده
وای از این درد که بر جان من استآه از این آه که طاقت شکن است
خسته از چاره شده تدبیرمراست گویم که من از جان سیرم
گر بدریام بیندازی زارشوق غرقم بود و بیم کنار
نه سبوئی ببرم، نه ساقینه بت گلرخ سیمین ساقی
نه شرابی که بنوشم هر دمنه کسی تا بتو گوید دردم
چه شدی باز نسیم سحری؟تا پیامی ز من آنجا ببری
کاینچنین تیره که بازار من استنتوان گفت خدا یار من است