بیادت هست؟
شبانگه قرص ماه از پشت کهساربسان مجمری پر آتش آمد
نسیم آهسته از طرف چمن زاربسوی بوستان دامن کش آمد
بهر سو در چمن از جنبش بادهزاران شاخه کوتاه لرزید
بپای آن تناور سرو آزادمیان چشمه، عکس ماه لرزید
کزان باد ملایم شاخه گلگهی بر پا شود گه خواب گیرد
کنار جویباران زلف سنبلز هر لرزش هزاران تاب گیرد
به بین! هر گوشه ای از پرتو ماهفتاده سایه ای از شاخساری
به بین! مهتاب را چون طفل گمراهکه لرزد در میان جویباری
به بین آن لاله را کز باد لرزیدچو اندر جام لرزد باده تاک
به بین! آن نسترن پیچیده بر بیدبه بین! آن یاسمن افتاده بر خاک
به بین آن بید بن وان سایه بیدروان آن جوی آب اندر کنارش
بیاد آور که بر ما هردو تابیدشبی ماه از خلال شاخسارش
بیادت هست؟ کانجا می نشستیمبیادت هست؟ کانجا شاد بودیم
شبی چون عهد دلداری بستیمچو سرو از بار غم آزاد بودیم
مرا یاد آید آن شبهای مهتابکه شادان دست در دستت نهادم
کنار بید سبز و چشمه آبهزاران بوسه بر دست تو دادم
تو آنگه ساغری پر باده ناببدستم دادی و گفتی: که مینوش
بساغر جای صهبا یافتم آبز بس خندیدم آنگه رفتم از هوش
تو از شادی مرا در بر گرفتیز رویم بوسه ها از سر گرفتی
پس از آن لحظه ای از شادمانیسر خویش اندر آغوشم نهادی
که تا گوئی بمن راز نهانیلب چون لعل در گوشم نهادی
مرا گفتی که ای یار نو آموزنگه کن در میان چرخ ریمن
که تا میتابد آن ماه دل افروزمرا مهر تو چون جانست در تن
گرفتی دستم اندر دست خود بازبشادی دست بر رویم کشیدی
ببستی نرگس جادویت از ناززمانی در کنارم آرمیدی
چو آمد راست بالای سرت ماهشدی بیدار و گفتی: وقت تنگ است
کشیدی آهی از دل، گفتی آنگاه:نه ما را بیش از این جای درنگ است
گلی زیبا بمن دادی و رفتیگلی کو خود نشان آذر ماست
لبان بگشادی و با ناز گفتی:که این خود یادی از شور و شر ماست
هنوز آن گل بود در دفتر منشب و روز است بالای سر من
هنوز آن بید سبز است اندر آن خاککه جز یاد پریچهری ندارد
هنوز آن ماه میتابد بر افلاکولی بر ما دلت مهری ندارد
تو دانی و دل نامهربانتکه ما را جز تو فکر دیگری نیست
ولی در آن دل چون آسمانتز عشق ما فروزان اختری نیست
خوش آن مهتاب و شام و جویبارانخوش آن بید کهن وان شاخه هایش
خوش آن مرغی بهنگام بهارانکه بر آن شاخه بید است جایش
کنون یکسال از آن پیمان فزون رفتکه از ما زان سپس یادش نیامد
چو آن شیرین صفت از بیستون رفتدگر یادی ز فرهادش نیامد
کنون چون دیدم آن مهتاب و آن بیدهمه آشفتگی ها یادم آمد
چو دیدم چرخ، عیشم در نور دیدبیادم گفته استادم آمد
که میگفت: ای پسر بیدار میباشز گشت آسمان هشیار میباش