لاله
بامدادان که باد بهاریبوی مشگ آورد از گلستان
وان نسیم خوش کوهساریمیدمد بر در و دشت و بستان
سر بر آرم بصحرا و گلزاربا پریچهرگان بهاری
تا فرو خوانم این جور و آزاربر گل و لاله از بیقراری
گه بیاد لب شکرینتبوسه برگیرم از لاله و گل
یاد آن طره عنبرینتسر نهم اندر آغوش سنبل
گه بیاد آیدم کاندرین باغبا تو شادان و خرم نشستم
لب پر از خنده و دل پر از داغتا یکی عهد یاری ببستم
خود چو دیدم که عمر گلستانیک دو ماهی پس از این سر آید
با تو گفتم که این عهد و پیمانهمچو گل روزگاری نپاید
خنده کردی و گفتی: مخور غمآسمان اینقدر بیوفا نیست
یادت آید که گفتی در آندم:عهد من همچو زلفم دو تا نیست؟
آنزمان لاله آتش افروزکو نشانی بد از اخگر من
بر تو دادم من از شادی آنروزیادگاری من در آذر من
یادت آید که از شادی آنگاهتاب زلف سیاهت گرفتم
سینه بر سینه من نهادیبوسه از روی ماهت گرفتم
پس چه شد؟ آنهمه مهربانیآنهمه لاف یاری، کجا شد؟
دیدی ای لعبت آسمانیعهد تو همچو زلف دو تا شد؟
خود مگر یار دیگر گرفتیکاینزمان عهد ما بردی از یاد
ناز و دلداری از سر گرفتیاز تو و عهد سست تو فریاد