گنج

راز پروانه

۲۹ بیت
بزمی از اهل صفا دوشم بودشاهد بخت در آغوشم بود
همه شب بود بکام دل ماشمعی افروخته در محفل ما
شاهد و شمع و گل و باده و جامچنگ در پرده همی خواند مدام
همگی مست و عنان داده ز دستاز می و من ز تأمل شده مست
دیدم آن شمع که چون گلبن ترغنچه مرتعشی داشت بسر
بسر آورده یکی شعله ز جانشعله ای چون گل زردی لرزان
رنگ رخساره ز غم باخته بودسایه ای گرد خود انداخته بود
اندر آن سایه ز خود بیگانهدیدم افتاده یکی پروانه
بال و پر سوخته از آتش شمعزار و پژمرده در افتاده بجمع
با چنین شعله و این آتش و سوزرمقی در تن او بود هنوز
از چنین خفتن جسمی غمناکاشکم از دیده همی ریخت بخاک
گفتم: ای خفته چه آمد بسرتکه چنین سوخت همه بال و پرت
پند ناصح نشنیدی از نازهرچه گفتند مرو، رفتی باز!
تو و یاری چنین یار، چرا؟در چنین دام گرفتار چرا
شمع را با تو سر سازش نیستدل نهادن بچنین آتش چیست
راحت شمع ز افروختن استکار او خنده بر این سوختن است
خنده ای تلخ برآورد بکامبمن سوخته دل گفت: ای خام!
اینهمه سوخت، ندیدی تابشکه بسر میشد از این غم آبش
تو همین خنده ظاهر دیدیبچنین خنده بسی خندیدی
او خود این شعله نیفروخته استبلکه خود زاتش من سوخته است
بنگر از ماتم من تا چون استدلش از سوختن من خون است
سوزد و گرید و در تاب شودتنش از آتش من آب شود
آتشی نیست که مرموز بودتا دم مردنش این سوز بود
آنکه این شعله بر افروخت منمآنکه او را بجفا سوخت منم
آتشی بر سر و بر تن زدمشگرد او گشتم و دامن زدمش
عاقبت کرد چو رفتم نزدیکآهش آئینه جانم تاریک
آخرم شعله بدامن بگرفتآتش اوست که در من بگرفت
جان بلب آمده بودش زین رازچشم من بست و همی گفت: بناز
هرکه این شعله برافروخت چو منتا بسوزد دگری، سوخت چو من