گنج

در واپسین دم

۳۶ بیت
بجز عشق اندرین مکتب نیاموختمرا آموزگار آسمانی
نهاد اندر میان سینه منز شور عشق داغی جاودانی
فراوان ریختم هر شام و هر صبحنهان اشکی بدین سوز نهانی
جوانی در غم این عشق طی شدکنون افسوس باید بر جوانی
مرا مرگ است زین پس چاره دردکه طی شد گاه عیش و کامرانی
بس است اندر فراقت ناله زارکه روز روشنم شد چون شب تار
بیادت هست آن عهدی که از عشقهمه شب تا سحر بیدار بودم؟
بیاد نرگس بیمار مستتز حسرت روز و شب بیمار بودم
ز بیتابی بامید نگاهیسر هر کوچه و بازار بودم
بهر جانب که میرفتم بیادتز طعن غیر در آزار بودم
بسان بلبل مستی، شب و روزبعشق گل اسیر خار بودم
چو دیدی زاری و سر مستی منزدی آتش بجمله هستی من
کنون با یاد تو در سینه هر شبز حسرت ناله ای جانکاه دارم
تو میدانی که از عشقت شب و روزبدیده اشک و در دل آه دارم
دلی چون کوه دارم در فراقتتنی از لاغری چون کاه دارم
ز اشکم پر ستاره گشت دامانکه در دل آتشی زانماه دارم
کنون با مرگ خوشتر باشدم دلکه دست از دامنت کوتاه دارم
بنالم تا که مرگم باز آیدنگه کن کز اجل هم ناز باید
بیاد آور در آن شادی در آن عشقبه پیمانی دلی را شاد کردی
چو خوبانت بشاهی دست دادندگدائی را برحمت یاد کردی
بشیرینی چو گشتی شهره شهرچو شیرین یادی از فرهاد کردی
بدان پیمان که می بستی بشادیبنای دوستی بنیاد کردی
ولی چون گل شکستی عهدم آخردلم را همدم فریاد کردی
کنونم ناله و فریاد بنگردلم آشفته از بیداد بنگر
بیا ای سرو سیم اندام تا بازز حسرت سینه ای را چاک بینی
ز شور عشق و اندوه فراقتتنی لرزان، دلی غمناک بینی
بیاد آور مرا روزی کزین عشقدلی چون چشم عاشق پاک بینی
زمانی یا دما کن ای پریچهرکه در بزمت شراب تاک بینی
از آن ترسم که روزی یادت آیدکه جسم عاشقانرا خاک بینی
ولیکن یاد کن آزرده ای رابیادی شادمان کن مرده ای را
بیاد شادی پیشین زمانیبدین دلخسته گمنام بنگر
بخاکی لاله ای را آتش افروزنشان عاشقی ناکام بنگر
پر از غوغا، دل دریا صفت رااز این پس ساکت و آرام بنگر
جوانی خسته را، اندر دل خاکنزار از گردش ایام بنگر
بمرگ نوجوانی خسته از عشقصباح مادری را شام بنگر
کنون رفتیم و ایزد باد یارتبکام دل بگردد روزگارت