گنج

بزم وصال

۵۱ بیت
فرودین بود و، نسیم نوبهارغنچه خندان کرد و سنبل بی قرار
نسترن را گوشوار از گوش بردمرغ شب را بوی گل از هوش برد
از دم سرد نسیم فرودینبرده سوسن سر بگوش یاسمین
تا نهان گوید بگوشش راز منگو، شنو راز من از آواز من
راز من از ناله من دور نیستراز عاشق بر کسی مستور نیست
گو ببین بهر دو یار پاکباززهره چنگی بچرخ اندر نواز
از چه پنهان میکنی آواز ماکاسمان هم آگه است از راز ما
گو: نگه کن کاندرین شاهانه سورگوش گردون کر شد از بانگ سرور
پایکوبان مطربان نغز خوانهر یکی مست شراب ارغوان
هر کناری بانگ نوشانوش ماچرخ واله بر لب پر نوش ما
ناگه آمد سرو سیمینم به پیشجعد گیسو گرد رخ کرده پریش
ریخته بر شانه آن زلف درازکرده بیمار آن دو جادو را بناز
پیرهن بودش ز کالای سپیدپای تا سر غرق گلهای سپید
زیر بازویش گرفته دختریدختر افسونگر سیمین بری
تا بدستم دست او بنهاد بازمطربان کردند آهنگ نواز
نقل و گل بر یکدگر آمیختنددامن افشان بر سر ما ریختند
ما در آنجا هر یک از خود بیخبردست افکنده بدست یکدگر
یکطرف آوای و تار چنگ بودجام ها پر باده گلرنگ بود
یکطرف شور دف و فریاد رودمطرب ما نظم شادی میسرود
تا گذارد ما دو را یکدم برازمطرب ما کرده آهنگ حجاز
ماه من، مست من و من مست اودست لرزانم میان دست او
گرد رویش ریخته زلف سیاهروی روشن در شب زلفش چو ماه
از نگاهی غرق حیرانی شدمناگهان در یار خود فانی شدم
کان چه دستی بود کاین زیبا کشیدسرمه بر آن نرگس شهلا کشید
در نگاهم غیر را مسکن نبوددر خیالم خود اثر از من نبود
گوش جانم راز این معنی شنودکانچه بود، او بود و او بود آنچه بود
زان سپس چون پاسی از شب برگذشتماه پیدا شد فراز کوه و دشت
خلوتی از بهر ما آماده بودماه مجلس آن بت آزاده بود
شمعی اندر بزم ما افروختندتا گریبانش در آتش سوختند
من برآشفتم از آن سوز و گدازبا دل آشفته میگفتم براز
کی روا باشد نگاه عیش سوز؟خاصه در بزم بهشتی دلفروز
شمع گوئی زین سخن شرمنده شداز میان آتش اندر خنده شد
خنده ها میکرد و آتش بر تنشلیک رازی بود پنهان از منش
گرچه در بزمش برافروزم رواستآخرش اندیشم و سوزم رواست
من چو دیدم خنده مرموز شمعبیخبر از آتش جانسوز شمع
بوسه دادم بر رخ آن ماه چهردست بردم اندر آغوشش بمهر
یکزمان آسوده بنشستیم مااز تحیر لب فرو بستیم ما
می شنیدیم از خموشی رازهااز لب خاموش هم آوازها
راز پنهان درون را گوش مامی شنیدند از لب خاموش ما
کانچه گردد زین خموشی آشکاردر سخن ناید یکی از صد هزار
زین خموشی رازها پیدا شودزانکه اینجا جان و دل گویا شود
جان بگوید آنچه ناید در بیاندل بخواند آنچه نیاد بر زبان
جان ما چون گشت با هم متصلبر کشیدیم آنزمان آهی ز دل
ناگهان چون غنچه کز باد صبابشکفد، یکباره بشکفتیم ما
بیدریغ آغوشها کردیم بازیکدگر را در برآوردیم باز
تا سحر زان گونه های دلنشینمیگرفتم بوسه های آتشین
شمع استاده، شکسته جام هاسروم از گیسو گشاده دام ها
دیدمش آشفته گیسوی درازنرگس مستش خمار از خواب ناز
هر دو بودیم آنزمان مست و خرابمست، من بر روی او، او مست خواب
زان سپس خفتیم در آغوش هملب بلب بنهاده و مدهوش هم
زان دری کان سوی بستان باز بودماه تابان شاهد آن راز بود