شب مهتاب
باز آمد بانگ مرغان چمنزان خمیده قامت بید کهن
یادم آمد آن شب مهتاب راچشمه و بید و نسیم و آب را
ماه می تابید بر دشت و دمنمرغ حق میخواند بر بید کهن
ماه غلطان در فلک چون گوی سیمشاخه های بید، لرزان از نسیم
بوستان و هرچه در بستان خموشجز نوای مرغ شب نامد بگوش
آمدی تو در برم مست و خرابنرگس عابد فریبت مست خواب
یادم آید! آستین بالا زدیمشت آبی بر رخ زیبا زدی
زان دو خواب آلوده شستی خواب راتا ببینی عاشق بیتاب را
من در آنجا خیره بر روی تو مستسر نهاده از پریشانی بدست
آنزمان دستی کشیدی بر سرمگشت لرزان از محبت پیکرم
دست در دستم نهادی بیقرارمژده دادی، مژده بوس و کنار
باز گفتی: روزگاری میرسدمژده بوس و کناری میرسد
زین غم هجران برون آئی شبیمست اندر حجله شیرین لبی
مژده شیرینیم آمد بگوشطفل بودم زان سبب گشتم خموش
سر بدامانت نهادم اشکبارقصه ها میگفتی از بوس و کنار
آخرم دل زان سخن بیتاب شدچشم اشک آلوده ام در خواب شد
اندر آن بستان ترا دیدم بخوابدر میان گلبنان چون آفتاب
در میان بید بن باز آمدیمبوسه بر رخسار یکدیگر زدیم
در میان بوسه و آن التهابسر بر آوردم در آن مستی ز خواب
چون گشودم چشم دیدم یار نیستبا من حیران کسی را کار نیست