ستاره سحری
صبحدم جلوه کنان از در صبحروی زیبا بنمود اختر صبح
مژه میزد بهم آن افسونکارگفتی از خواب سحر شد بیدار
زلفکان چو طلا کرده پریشریخته گرد سر و چهره خویش
هر طرف منظر زیبائی بودغمزه نرگس شهلائی بود
میوزید از طرف کوه، نسیمماه تابان چو یکی حلقه سیم
بید هشته سر گیسو در آبروشن از نور ضعیف مهتاب
من که از کودکیم بود بسرعشق آن دختر زیبای سحر
از شعف با لب لرزنده چنینگفتم ای حلقه مه را تو نگین
یکزمان ترک کن آن تخت سپهرجای در دیده من گیر، بمهر
پای نه بر سر و بر دیده منشاد کن قلب ستمدیده من
من در این ناله و زاری و نیازناگهان دیده خود کردم باز
چون فکندم نظر از چرخ بدستدیدم آهسته بدستم بنشست
هرچه رفتم که ببینم آن رازپرتوش چشم مرا میزد باز
آخر آلوده در آهش کردمیکزمان خیره نگاهش کردم
دست بردم بسر و روش کشمکش بیک بوسه در آغوش کشم
من ز رویش نگرفته کامیناگرفته ببرش آرامی
که فلک پرده آن راز دریدناگهان چشم من از خواب پرید
چون فکندم بسوی چرخ نگاهدیدم آن اختر تابنده، چو ماه
که پریشانی حالم می دیدچشمکی می زد و خوش میخندید
دور دیدم ز خود آن جلوه رازدر کف خویش نگه کردم باز
تا به بینم که بدستم چه نشستدیدم افتاده سرشگی است بدست