غزل شمارهٔ ۹۵
چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسدچه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد
گر وصال تو به ما مینرسد ما و خیالآرزو گر به گدایان نرسد یاد رسد
چه رسیدست به لاله ز رخت جز حسرتحسرت آنست که بر سوسن آزاد رسد
خاک درگاه ترا سرمهٔ خود خواهم کردآری از خاک درت این قدرم باد رسد
از تو هر روز غمی میطلبم از پی آنکسیری دینه به امروز چه فریاد رسد