غزل شمارهٔ ۹۴
از وصل تو آتش جگر خیزدوز هجر تو نالهٔ سحر خیزد
سرگشتهٔ عالم هوای توهر روز ز عالم دگر خیزد
دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمتهر فردایی ز دی بتر خیزد
گویی به هلاک جانت برخیزمبرخاسته گیر از این چه برخیزد
هنگام قیام خاکپایت راخورشید فلک به فرق سر خیزد
مه چون سگ پاسبانت ار خواهیهر لحظه ز آستان در خیزد
ما را ز دهان تنگ شیرینتزان چه که به تنگها شکر خیزد
کانجا سخن زر به خروارستوانجا سخنت ازین چه برخیزد
روی چو زرست انوری را بسوز کیسهٔ او زر این قدر خیزد