گنج

غزل شمارهٔ ۹۳

درد تو صدهزار جان ارزدگرد تو نور دیدگان ارزد
نه غمت را بها به جان بکنمکه برآنم که بیش از آن ارزد
گرچه بر من یزید عشق غمتدل و عقل و تن و روان ارزد
هجر تو بر امید وصل خوشستدزد مطبخ جزای خوان ارزد
از ظریفان به خاصه از چو توییقصد جانی هزار جان ارزد
درد از چاکرت دریغ مدارسگ کوی تو استخوان ارزد
یاد کن بنده را به یاد کنیدزد دشنام پاسبان ارزد