غزل شمارهٔ ۸
جانا به جان رسید ز عشق تو کار مادردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدمای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبیفریاد و نالههای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که به جز بار غم نماندبا ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگارتا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بودهایامروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبوددست قضا ببست در اختیار ما