گنج

غزل شمارهٔ ۷

از دور بدیدم آن پری راآن رشک بتان آزری را
در مغرب زلف عرض دادهصد قافله ماه و مشتری را
بر گوشهٔ عارض چو کافوربرهم زده زلف عنبری را
جزعش به کرشمه درنوشتهصد تختهٔ تازه کافری را
لعلش به ستیزه در نمودهصد معجزهٔ پیمبری را
تیر مژه بر کمان ابروبرکرده عتاب و داوری را
بر دامن هجر و وصل بستهبدبختی و نیک‌اختری را
ترسان ترسان به طنز گفتمآن مایهٔ حسن و دلبری را
کز بهر خدای را کرایی؟گفتا به خدا که انوری را