گنج

غزل شمارهٔ ۹

ای غارت عشق تو جهان‌هابر باد غم تو خان و مان‌ها
شد بر سر کوی لاف عشقتسرها همه در سر زبان‌ها
در پیش جنیبت جمالتاز جسم پیاده گشته جان‌ها
در کوکبهٔ رخ چو ماهتصد نعل فکنده آسمان‌ها
نظارگیان روی خوبتچون در نگرند از کران‌ها
در روی تو روی خویش بینندزینجاست تفاوت نشان‌ها
گویم که ز عشوه‌های عشقتهستیم ز عمر بر زیان‌ها
گویی که ترا از آن زیان بود؟!الحق هستی تو خود از آن‌ها
تا کی گویی چو انوری، مرغدیگر نپرد از آشیان‌ها
داند همه‌کس که آن چه طعنه‌ستدندانست، بتا، در این دهان‌ها