غزل شمارهٔ ۷۹
حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرددل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد
در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی استکه همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد
خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاهکه همی زلف تو از راه دل آسان ببرد
از خم زلف تو سامان رهایی نبودهیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد
عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتمکین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد
برد از خدمت سلطانم از آن میترسمکه کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد