غزل شمارهٔ ۸۰
روی تو آرام دلها میبردزلف تو زنهار جانها میخورد
تا برآمد فتنهٔ زلف و رختعافیت را کس به کس مینشمرد
منهی عشق به دست رنگ و بویراز دلها را به درها میبرد
وقت باشد بر سر بازار عشقکز تو یک غم دل به صد جان میخرد
بر سر کوی غمت چون دور چرخپای کس جز بر سر خود نسپرد
هست دل در پردهٔ وصل لبتلاجرم زلف تو پردهاش میدرد
پای در وصل لبت نتوان نهادتا سر زلف تو در سر ناورد
گویمت وصلی مرا گویی که صبرتا دلم آن را طریقی بنگرد
جمله در اندیشه سازی کار وصلتا تو بندیشی جهان میبگذرد
وعده را بر در مزن چندین به عذرزندگانی را نگر چون میبرد
گویی از من بگذران ای انوریچون کنم؟ مینگذرد مینگذرد