گنج

غزل شمارهٔ ۷۸

عشقم این بار جان بخواهد بردبرد نامم نشان بخواهد برد
در غمت با گران رکابی صبردل ز دستم عنان بخواهد برد
موج طوفان فتنهٔ تو نه دیرعافیت از جهان بخواهد برد
نرگس چشم و سرو قامت توزینت بوستان بخواهد برد
رخ و دندان چو مه و پروینترونق آسمان بخواهد برد
با همه دل بگفته‌ام که مراغم عشق تو جان بخواهد برد
من خود اندر میانه می‌بینمکه زمان تا زمان بخواهد برد
چه کنم گو ببر گر او نبردروزگار از میان بخواهد برد
در بهار زمانه برگی نیستکه نه باد خزان بخواهد برد
انوری گر حریف نرد این استندبت رایگان بخواهد برد