گنج

غزل شمارهٔ ۴

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مراوی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا
از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانکدر زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا
گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواستخود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا
عمری کمان صبر همی داشتم به زهآخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا
باری به عمرها خبری یابمی ز توچون نیست در هوای تو از خود خبر مرا
در خون من مشو که نیاری به دست بازگر جویی از زمانه به خون جگر مرا