گنج

غزل شمارهٔ ۳

ای کرده خجل بتان چین رابازار شکسته حور عین را
بنشانده پیاده ماه گردونبرخاسته فتنهٔ زمین را
مگذار مرا به ناز اگر چندخوب آید ناز نازنین را
منمای همه جفا گه مهرچیزی بگذار روز کین را
دلداران بیش از این ندارندبا درد قرین چو من قرین را
هم یاد کنند گه گه آخرخدمتگاران اولین را
ای گم شده مه ز عکس رویتدر کوی تو لعبتان چین را
این از تو مرا بدیع ننمودمن روز همی شمردم این را
سیری نکند مرا ز جورتچونان که ز جود مجد دین را