گنج

غزل شمارهٔ ۲

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم تو راور قصدِ آزارم کنی هرگز نیازارم تو را
زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خونجانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم تو را؟
رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همیدر حالِ خود گویم همی، یادی بوَد کارم تو را
آبِ رُخانِ من مبر، دل رفت و جان را درنگرتیمارِ کارِ من بخور، کز جان خریدارم تو را
هان ای صَنَم! خواری مکن، ما را فرا زاری مکنآبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم تو را
جانا ز لطفِ ایزدی گر بر دل و جانم زدیهرگز نگویی: انوری، روزی وفادارم تو را