غزل شمارهٔ ۳۱۸
خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجاییاحوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی
ما خود نمیشویمت در روی اگرنه آخرسهلست اینکه گهگه رویی بما نمایی
بیخرده راست خواهی گرچه خوشت نیایدبدخوی خوبرویی بیگانه آشنایی
گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره داردغم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی
الحق جواب شافی اینک چنینت خواهمدادی به یک حدیثم از دست غم رهایی
گویی بدان میارم کز بد بتر کنم منمن زین سخن نه لنگم تو با که در کجایی
نه برگ این ندارم هان خیر می چگویینی دست آن نداری هین زود می چه پایی
گر انوری نباشد کم گیر تیرهروزیتو کار خویش میکن ای جان و روشنایی