غزل شمارهٔ ۲۹۸
گر جان و دل به دست غم تو ندادمیپای نشاط بر سر گردون نهادمی
گر بیم زلف پر خم تو نیستی مرااین کارهای بستهٔ خود برگشادمی
ور بر سرم نبشته نبودی قضای توشهری پر از بتان به تو چون اوفتادمی
واکنون چه اوفتاد دل اندر بلای توای کاش ساعتی به جمال تو شادمی
گر بیتو خواست بود مرا عمر کاجکیهرگز نبودمی و ز مادر نزادمی