گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹

گر من اندر عشقِ تو جز درد یاری دارمیهر زمانی تازه با وصلِ تو کاری دارمی
ور نکردی خوار تیمار توام در چشم خلقوز غم و تیمار تو تیمارداری دارمی
هم ز باغ وصل تو روزی گلی می‌چیدمیگرنه هردم از فلک بر دیده خاری دارمی
نیستی فریاد من چندین ز جور روزگارگر چو دیگر مردمان خوش روزگاری دارمی
نالهٔ من هر شبی کم باشدی از آسماندر غمت گر جز کواکب غمگساری دارمی
چون نمی‌گیرد قراری کار من با وصل توکاشکی چون عاقلان باری قرار دارمی
روزم از عشقت چو شب تاریک بگذشتی اگرجز لقب از نور رویت یادگاری دارمی