گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۵

گرفتم سر به پیمان درنیاریسر جور و جفا باری چه داری
چو یاران گر به پیغامی نیرزمبه دشنامی چرا یادم نیاری
به غم باری دلم را شاد می‌داراگر عادت نداری غمگساری
من از وصلت فقع تا کی گشایمچو تو نامم به یخ برمی‌نگاری
شمار از وصل تو کی برتوان داشتتو کس را از شماری کی شماری
ترا گویم که به زین باید این کارمرا گویی تو باری در چه کاری
تو داری دل که خواهد داد دادمتویی یار از که خواهم خواست یاری
دل بی‌معنی تو کی گذاردکه این معنی به گوش اندر گذاری
ترا چه در میان غم انوری راستتو بی‌معنی از این غم برکناری