غزل شمارهٔ ۲۳
حسن را از وفا چه آزارستکه همه ساله با جفا یارست
خود وفا را وجود نیست پدیدوین که در عادتست گفتارست
از برون جهان وفا هم نیستکاثرش ز اندرون پدیدارست
چه وفا این چه ژاژ میگویمکه ازو حسن را چه آزارست
تا مصاف وفا شکسته شدستعلم عافیت نگونسارست
عشق را عافیت به کار نشدلاجرم کار عاشقان زارست
دست در کار عافیت نشودهر کجا عشق بر سر کارست
عشق در خواب و عاشقان در خوندایه بیشیر و طفل بیمارست
آرزو میپزیم چتوان کردسود ناکرده سخت بسیارست
اینکه امروز بر سر گنجیپای فردات بر دم مارست
انوری از سر جهان برخیزکه نه معشوقهٔ وفادارست