غزل شمارهٔ ۲۴
معشوقه به رنگ روزگارستبا گردش روزگار یارست
برگشت چو روزگار و آن نیزنوعی ز جفای روزگارست
بس بوالعجب و بهانهجویستبس کینهکش و ستیزهکارست
این محتشمیست با بزرگیگر محتشم و بزرگوارست
بوسی ندهد مگر به جانیآری همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هیچ گل نیستوآن نیز که هست جفت خارست
ای دل! منه از میان برون پایهر چند که یار بر کنارست
امید مپز، از آن که مردمنومیدترست، امیدوارست
هر چند شمار کار فرداکاریست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمرآبستن صد هزار کارست