شمارهٔ ۸۹
ای شاد ز تو خلق و تو از دولت خود شاددنیا به تو آراسته و دین به تو آباد
ایزد همه آفاق تورا داد سراسرحقّا که سزاوار تو بود آنچه تو را داد
معلوم شد از تیغ تو هم نصرت و هم فتحموجود شد از طبع تو هم دانش و هم داد
در شرع به شمشیر تو شد سوخته بِدعَتدر ملک به فرمان تو شد کاسته بیداد
از لشکر تو هست به روم اندر آسیبوز خنجر تو هست به شام اندرْ فریاد
با فر تو و فتح تو در مشرق و مغرباز فر جم و فتح سکندر که کند یاد
قفلِ در فتنه است وکلیدِ در روزیدر رزم سر تیغت و در بزم کفِ راد
تا آتش تیغ توببرد آب مخالفدر خاک شد آنکسکه بُد اندر سر او باد
بس آهن و پولاد که از حَزمِ تو شد مومبس موم که از عزم تو شد آهن و پولاد
بس حِصن که شاهان بگشودند به ده سالبخت تو کمر بست و به یک ساعت بگشاد
بس خصمکه پای از سر خط تو برون بردچون دید سر تیغ تو از پای درافتاد
یکساله فتوح تو ز هفتاد فزون استسال تو هنوز آمده بر نیمهٔ هفتاد
گر عدل به هشتاد کند عمر بزرگانپس عدل تو عمر تو کشد بر صد و هشتاد
ای درکف پیمانت دل حاضر و غایبای بر خط فرمانت سر بنده و آزاد
آن کیست که دل درکف پیمان تو نَسپَردوان کیست که سر بر خط فرمان تو ننهاد
گرچه خرد استاد همه آدمیان استاز دولت و اقبال خرد را تویی استاد
حکمت چو عروس است و عطای تو چوکابینرای تو چو مَشّاطه و جود تو چو داماد
بنشین به خوشی شاد که اقبال تو داریتو شاد به اقبال و همه خلق به تو شاد