گنج

شمارهٔ ۸۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اد۳۲ بیت
به فال فرخ و روز مبارک از بغدادشه ملوک سوی دارملک روی نهاد
ز رای و همت عالی به مدت شش ماههزار سیرت نیکو نهاد در بغداد
خرابه‌های کهن را به فرّ دولت خویشچو بوستان اِرم کرد خرّم و آباد
به دشت ‌کوفه و هیت و مداین و تکریتشکارکرده و داده به شیر مردی داد
نشسته بر لب دجله گرفته جام به ‌دستزبیم او به لب نیل ناله و فریاد
سران لشکر او آمده ز روم و ز شامقبای مرتبه پوشیده هر یکی چو قباد
نموده خدمت خویش و گرفته خلعت شاهفزوده مرتبه و بازگشته خرم و شاد
شهی ‌که سیرت و آیین او چنین باشدبه شاهی اندر خرم زیاد و دیر ‌زیاد
چنین بود نسق ملک و رونق دولتچو خسروی بود اندر شهنشهی استاد
بناست دولت و عزم ملوک بنیادستبنا بلند بود چون قوی بود بنیاد
هنر بباید تا نامدار باشد مردگهر بباید تا قیمتی بود پولاد
خدایگان هنرپرور این چنین بایدکه دانش و هنرش دادِ ملک و دولت داد
گشاد ملک جهان و ببست دست بدانبه داد خویش تهی کرد عالم از بیداد
نه آسمان بتواند گشاد آنچه ببستنه اختران بتواند ببست آنچه گشاد
ایا متابع امر تو حاضر و غایبو یا مسخر حلم تو مهتر ازکهزاد
ز جام توست یکی قطره چشمهٔ حَیوانز تیغ توست یکی شعله آز خراد
همی زجود تو گویند رادمردان شکرهمی به شکر تو گیرند شیر مردان یاد
خجسته شد به تو روز جهانیان که توییخجسته ‌روی و خجسته‌ پی و خجسته ‌نژاد
ستاره دیدکریمان بسی و چون تو ندیدزمانه‌ زاد بزرگان بسی و چون تو نزاد
رسول‌ گفت که در امتم شهان باشندکه عمرشان کشد از عدل برتر از هشتاد
گر این حدیث درست است مژده باد تو راکه عمر تو کشد از عدل بر صد و هفتاد
شکفته ملک تو باغی است و اندرو سپه استچو لاله و گل و نسرین و نرگس و شمبثباد
گهی نسیم طربشان دهی ز طبع کریمگهی سرشک نعمشان دهی زد و کف راد
نه ترس آنکه خِلَلشان رسد ز تابش هورنه بیم آنکه زیانشان رسد ز جنبش باد
تو اختیار خدایی و از سعادت توستکه اختیار سفر کردن تو نیک افتاد
به فرخی شدنت بود در مه آبانبه‌شادی آمدنت هست در مه خرداد
به روزگار خزان گر شدنت‌ فرخ بودبه روزگار بهار آمدنت‌ فرّخ باد
همیشه تا که تفاوت بود به نَعْت و صفتمیان سوسن و خار و میان بلبل و خاد
بهر مقام تورا باد نو به نو شادیز گونه‌گونه بتان مجلس تو چون نوشاد
موافقانت‌ به شادی و ناز چون خسرومخالفانت به سختی و رنج چون فرهاد
فلک به ملک جم ای شاه مژده داد تو رابه عمر خضر تو را روزگار مژده دهاد
بقای خلق جهان در بقای دولت توستخدای چشم بد از دولت تو دور کناد