گنج

شمارهٔ ۸۷

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: د۳۸ بیت
ماه‌کند بر فلک ستایش آن خَدّسرو کند در چمن پرستش آن قد
عاریه دارند سرو و ماه تو گوییراستی و روشنی از آن قد و زان خد
ای شده بی‌علتی دو چشم تو بیمارای شده بی‌حجّتی رخ تو مُوّرد
روی تو کردست نقس مانویان زشتسِحر تو کردَست سِحر بابلیان رد
چشم تو ضحاک دیگرست‌ که داردآخته ضحاک وار تیغ مُهَنّد
زلف تو داوُد دیگرست که داردعاج منقط به زیر ساج معقد
خط تو گویی نوشت دست زمانهبر سمن و نسترن ز غالیه ابجد
لختی از او نصب کرد و لختی از او رفعبعضی از او همزه کرد و بعضی ازو مد
گر سببی داشت درد عشق تو تا شدآن رخ بیجاده گون به‌گونهٔ عَسْجَد
بی‌سببی خیره چون‌ گرفت نگوییآن لب یاقوت رنگ‌، رنگ زبرجد
بار خدایا ز بس جلال و ملاحتگر صفت تو همی برون شود از حد
بر صفت تو گرفت بیشی و پیشیمدح اجل سعد ملک سعد محمد
آنکه به تمکین اوست عقل مُمَکَّنوانکه به تأیید اوست بخت مؤیّد
شد به‌ کمالش جمال فضل مهیاشد ز بنانش بنای جود مشید
در عدد فضل او چگونه رسد وهمقطرهٔ باران نه ممکن است مُعَدّد
جز به مبارک حدیث او نگشایدهرچه به قید حوادث است مقید
هست بدان منزلت‌که مجلس او راماه و ستاره سزد نهالی و مسند
در سفر و در حضر چه خفته چه بیدارحاصل دارد چهار چیز موبد
زایزد خشنودی و عنایت سلطانیاوری دولت و مساعدت جد
ای به سزا مهتری‌ که مجد تو هر روزهست به نزدیک مجد سعد مجدد
اوحد عصری و در خطاب اجلیگشت نصیب تو هم اجل و هم اوحد
جامع فضلی و مفردی به کفایتچون تو به‌ گیتی کجاست جامعِ مُفرد
رسم تو آراسته است دولت سلطانرای تو افروخته است ملٌتِ اَحمد
عیش کریمان به جاه توست مهناشغل حکیمان به جود توست مُمَهّد
بر تن اعدای توست جامهٔ سودادر ید بیضای توست خامهٔ سَؤدد
جامهٔ سودا بود سزای چنین تنخامهٔ سؤدد بود جزای چنان ید
جان أب و جد به روزگار تو شادندکز هنر توست آب و جاه اب و جد
مدح تورا در جهان بیاض سوادستتا که جهان گاه ابیض است وگه آه‌سود
مرد بباید به دوستیت‌ مُجَرّبتا شود از رنج روزگار مجرد
از دل و از اعتقاد باک مرا هستمدح تو مقصود و بارگاه تو مقصد
هست همیشه زبان و جان و دلم راشکر تو معتاد و من به‌شکر تو مُعتَد
گر بودم فکرت جریر و فَرَ‌زْدَقور بودم فِطنت خلیل و مُبَرّد
هم نتوانم به شرط‌ گفت مدیحتهم نتوانم تمام کرد مجلد
تا که بتابد همی به‌قدرت باریاز فلک زودگرد شعر‌ی و فرقد
مرکب اقبال تو همیشه فلک بادشِعری او را لگام و فرقد مِقو‌د
طالع تو سعد باد چون لقب و نامبخت تو مسعود باد و فال تو اسعد
بزم تو چون خلد و تو نشسته چو رضوانشاد به خلد اندرون ز عمر مخلد
روز تو فرّخ به فرّ خسرو سرورکار تو عالی به سعی دولت سرمد