شمارهٔ ۸۶
تا جهان باشد خداوند جهان خاتون بوددولت و اقبال او در مُلْک روزافزون بود
تا که باشد تاج شاهی بر سر سلجوقیانتاج دین و تاج دنیا در جهان خاتون بود
عز گوناگون بود دائم سزای تاج دینتا سزای تاجگوهرهای گوناگون بود
تا رضای او همی جویند سلطان و ملکبخت سلطان فرخ و فال ملک میمون بود
آن یکی در شهریاری به ز نوشروان بودوین دگر در پادشاهی مِه ز اَفْریدون بود
روی او در ملک روشن چون کف موسی بودطبع این در عدل صافی چون دل هارون بود
تا بود چون مادر موسی و هارون تاج دینبدسگال هر دو چون فرعون و چون قارون بود
بس سعادتها که از خاتون پدید آید همیکان سعادتها ز وهم آدمی بیرون بود
هست اسرار خدایی کار خاتون بزرگبنده نشناسد که اسرار خدایی چون بود
گر ز بهر چشم بد تعویذ و افسون عادت استوهم و سِرّ او به از تَعویذ و از افسون بود
هر چه راند بر زبان و هر چه آید در دلشعدل را تاریخ باشد فتح را قانون بود
رای او ازگنبد گردون بسی عالیترستپیش رای او چه جای گنبد گردون بود
هرکجا از حشمت و مقدار او گویی سخنهفت کشور خرد باشد هفتگردون دون بود
گر خیال عدل و انصافش به جیحون بگذردشکر اوگوید هر آن ماهی که در جیحون باد
ور به دریا بگذرد اقبال او آرد برونهرچه اندر قعر دریا لؤلؤ مکنون بود
از سرشک جود او در باغ ایام بهارکارگاه پرنیان و چرخ سقلاطون بود
وز نسیم دولت او بر درخت و برزمینعقدهای بهرمان و فرش بوقلمون بود
بر هر آن صحرا که باد همتش یابد گذرخاک آن صحرا به مشک و غالیه معجون بود
زانکه آخر حرف نون است از خطاب و نام اوماه نو بر چرخ هر ماهی چو زرین نون بود
بندهای کز دست او منشور یابد بر عملحشمت آن بنده بیش از حشمت مأمون بود
چون درآرد موکب عالی به مرو شاهجانهیبت او در طراز و در بلاساغون بود
باز چون موکب برد بیرون به پیروزی ز مروگرد لشگرگاه او بر ساحل سیحون بود
آنگه بگریزد ز لشکر گاه او مدبر بودو آن که بد خواهد به فرزندان او ملعون بود
باشد اشعار معزی بر سر احرار تاجتا دل و جانش به شکر تاج دین مرهون بود
از ملوک دهر تا موزون هم یابد عطاتا ثنای او به میزان خرد موزون بود
تا زمین در ماه نیسان چون رخ لیلی بودتا هوا در ماه کانون چون دم مجنون بود
باد کانون همچو نیسان بر خداوند جهانتا همه نیسان بدخواهان او کانون بود
بهرهٔ او تا قیامت راحت بیرنج بادتاکه رنج و راحت اندر قصهٔ ذوالنّون بود
چشم و روی حاسدانش باد همچون سیم و زرتاکه سیم و زر به ترکی یرمق و التون بود