شمارهٔ ۸۵
چون خُلد شد خراسان با شادی مُخلٌداز شاه با سعادت محمودِ بن محمد
شاهی که بود خواهد تا دامن قیامتهم ملک او مُهَنّا هم بخت او مؤیّد
شاهی که در سخاوت صد خسروست تنهاشاهیکه در شجاعت صد لشکرست مفرد
از بهر افسر او زاید ز آب لؤلؤوز بهر ساغر او خیزد ز خاک عَسجَد
لعل و زَبَرجَد از کان آرد پدید گردونتا برکمر نشاند هم لعل و هم زَبَرجَد
اسبش به گاه جولان ماند به چرخ گردونوز فَرْقَدست و شِعری او را لگام و مِقود
شاهی است او که دارد در خاندان شاهیدولت زیادت از مر حشمت زیادت از حد
هست از بلند بختی چون عم و چون برادرهست از بزرگواری مانندهٔ أب و جد
شاه جهان محمد زو شاکرست و راضیزیر درخت طوبی در جنت مخلّد
با ناز و شادمانی امروز آمد ایدربا عزّ و کامرانی فردا رسد به مقصد
سلطان عالم او را بر تخت پادشاهیهر روز در خراسان مجدی دهد مجدد
باغ مراد سلطان گردد بدو مزینکاخ نشاط لشکر گردد بدو مُشَیّد
وز رای روشن او دلها شود منوروز فر طلعت او رخها شود مورّد
ای خسروی که پیشت گر شیر حمله آرددستت به زخم خنجر آن حمله را کند رد
هرکسکه با تو دل را چون تیر راست دارددر پیش تو به خدمت همچون کمان کند قد
چون مهر آسمان را مهرت شود قلادهبوسد زمین به خدمت منت کند مخلّد
چون بر سر تو باشد آن افسر مُرَصّعچون درید تو باشد آن خنجر مُهَنّد
خورشید را تو گویی داری نهاده بر سرمریخ را تو گویی داری گرفته در ید
بتوان شمرد آسان اسباب دولت توگر قطرههای باران هرگز سود مُعدّد
دولت به سان نصرت کردست با تو پیمانتا عالم است باشد پیمان او موکّد
از لفظ مدح گویان در حق پادشاهانگر فال سعد باسد فال رهیت اسعد
این مدحگوی مخلص زودا که در خراساندر مدح و آفرینت سازد بسی مُجَلّد
تا آفرین و مدحت از برکنند شاهانچون کودکان مکتب از برکنند اَبجَد
خوانند و یادگیرند آن شعرهای زیباهم عالمان افضل هم فاضلان اَوحد
تا گرد زهره و مه بر روی خوبرویانباشد ز عنبر و ندّ زنجیرها مُعَقّد
تابنده باد رایت همتای زهره و مهخوشبوی باد بزمت مانند عنبر و نَدّ
از فرّ بخت بادا عیشت همه مُهَنّاوز مهر شاه بادا کارت همه مُمَهّد
پیوسته جان مادح در شکر تو مغرّقهمواره پای حاسد در بند تو مقید
دیدار تو مبارک ایام تو همایونتایید تو مُخَلّد اقبال تو مؤیّد