گنج

شمارهٔ ۸۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انگرفت۴۴ بیت
هر نور و هر نظام که ملک جهان‌ گرفتاز سنجر ملک شه آلب ارسلان‌ گرفت
صباحبقران مشرق و مغرب معزّ دینشاهی که او به تیغ و به دولت جهان‌گرفت
تا گشت شاهنامهٔ او فاش در جهاناز شرق تا به غرب همه داستان گرفت
نه نه‌ که او همه هنر از خویشتن بیافتحاجت نیامدش که ره باستان گرفت
ایدون‌ گمان برند که او در هنر مگررسم قباد و سیرت نوشیروان گرفت
رستم کجا شدست که تنها دلیروارشیر و سپید دیو به مازندران‌گرفت
اسفندیار نیز کجا شد که بی‌عدیلسیمرغ و اژدها به ره هفتخوان گرفت
نام و نشان جمله‌ کنون‌ گم شد از جهانزان ملکها که خسرو خسرو نشان گرفت
چون رزم‌ کرد بر در غزنین به ساعتیصد پیل مست و سیصد شیر ژیان‌گرفت
گیرند ملک خصمان شاهان به سالهااو باز ملک شاهان در یک زمان گرفت
چون بر زد آسمان به زمین روز کارزارگفتی زمین ز بیم ره آسمان‌ گرفت
از عرش بوسه داد رکابش فرشته‌واروز چرخ بخت مرکب او را عنان‌گرفت
چرخ فلک زبهر سلیح نبرد اورنگ حُسام و جوشن و بَرگُستُوان‌گرفت
اسبش به پویه رفتن باد سبک‌ گرفتپیلش به حمله پیکر کوه گران گرفت
خورشیدوار کوه گران زیر مهد کردجمشیدوار باد سبک زیر ران گرفت
گر هست در سَمَرکه ز شاهان روزگارشهری فلان گشاد و یکی باهمان گرفت
من آن سَمَر نخوانم و دانم که شاه مااز چین و هند تا به در قیروان ‌گرفت
بر دشت ساوه و در غزنین به‌روز جنگملک عراق وکشور هندوستان گرفت
تیغش که چون بنفشه کبودی همی نموددر حال سرخی بَقَم و ارغوان‌ گرفت
ازکشتگان او به زمین عراق و هندوادی وکوه و دشت همه استخوان گرفت
بی‌ جان در آن زمان بلاجمله تن‌ گرفتبی‌تن در آن دیار هوان جمله جان گرفت
عالم چنانکه خواست دل و جان اوگشادگیتی چنانکه بود مرادش چنان ‌گرفت
جان در خطر نهاد و مصاف عدو شکستتا کس نگویدش که جهان رایگان گرفت
شاها جهان ز شخص تو قیمت‌گرفت و قَدرچونانکه شخص قیمت و قدر از روان گرفت
رزم از سموم قهر تو سهم سَقَرگرفتبزم از نسیم خُلق تو بوی جنان‌گرفت
هر دشمنی ‌که با تو سخن ‌گفت در نبرداز بیم تیغ تو سخنش در زبان گرفت
بی‌بیم و بی‌گزند کبوتر ز عدل تودر چشم چَرغ و چِنگَل باز آشیان‌ گرفت
از فرّ توگرفت چو نیکو نگه‌کننداندر زمین توران ملکی که خان گرفت
ور ژرف بنگرند گرفت از رضای تودر هند هر چه خسرو زاولستان گرفت
جز در خور خزانهٔ او نیست هرگهرکز آفتاب رنگ به کوه و به کان گرفت
شد بی‌خبر ز همت جود تو سوزیانهر چند هر کسی خطر از سوزیان‌ گرفت
خورشید چون زکوه زند تیغ بامدادگویی که روی خاک همه زعفران گرفت
زخم کمانگروههٔ تو ماه را بِخَستزان خستگی بروی مه اندر نشان گرفت
گاهی ز مهر دست تو شکل سپرگرفتگاهی ز عشق تیر تو خم‌ّ کمان گرفت
شد در خور سیاست تو مرد راهزنگر آستین و دامن بازارگان‌گرفت
در مرو شد به امر تو آویخته به دارهر دزد کاو به راه پی کاروان گرفت
صاحبقِران تویی و وزیر تو صاحب استگیتی شرف ز صاحب و صاحِبقِران گرفت
بر شد بنای عدل به‌گردون هفتمینتا او به دولت تو قلم در بَنان گرفت
اومیزبان توست و خجسته است و فرّخ استفالی که از سعادت تو میزبان گرفت
زیبد که جان خویش‌کند میزبان نثارکاین روز عزّ و مرتبه از میزبان گرفت
تا از بهارگردد طبع جهان جوانچونانکه طبع پیر ز باد خزان‌ گرفت
سوی جوان و پیر نگه کن که در ازلبر چرخ پیر یاد تو بخت جوان‌ گرفت
از بهر دین به غَزو کمر بند در میانکز ملک تو سپاه حوادث کران گرفت
تا جاودان بمان به سعادت که روزگارآرام و ایمنی ز تو تا جاودان گرفت