شمارهٔ ۸۲
یاد باد آن شب که یارم دل ز منزل برگرفتبار در بست و ره منزلگه دیگرگرفت
تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهادناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت
چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبریتا ز هجرش قامت من پیکر چنبر گرفت
گفتم ای شَکَّر لبا نزدیک من باز آی زودچشم برهم زد به لؤلؤ لاله در شکّرگرفت
شد جهان برچشم من همچون دلمتاریک و تنگچون کشید او تنگِ اسب و تنگم اندر برگرفت
بر امید آنکه بازم صحبت اوکی بودمن همی طالع گرفتم او همی دفترگرفت
جان من شد رفتنی از رفتن جانان منمن دل از جان برگرفتم او دل از من برگرفت
دیدم آن شبگنبد اخضر چو دریای محیطپیکر دریای اخضر گنبد اخضرگرفت
از سوی خاور برآمد باد و دریا موج زدروی آن دریای اخضر سربهسر گوهر گرفت
شب چو کشتی بود و موجش لنگر و ملاح ماهگفتی آن کشتی سکون از جنبش لنگرگرفت
آسمان چون بوالعجب بود وز مهرش مهره بودبوالعجب گفتی که مهره زیر پای اندرگرفت
تا زمین چون مادری بود و مهش فرزند بودگفتی آن فرزند رفت و دامن مادرگرفت
باختر شد همچو صیاد و ز صبح آورد دامهر زمان گفتی به دام اندر همی اختر گرفت
صبحدم گفتی فلک چهره به نیلابه بشسترنگ شمشیر جمالالدین ابوجعفر گرفت
آفتاب دین پیغمبر محمد بن حسنآن خداوندی که در دین رسم پیغمبرگرفت
خسرو اسلام فال از طلعش گیرد همیهمچو پیغمبرکه فال از طلعت حیدرگرفت
فر جعفر دارد او لیکن همای همتشزیر َپر هفت آسمان مانندهٔ جعفرگرفت
مصر تشریف امیران مجلس میمون اوستهرکسی تشریف را تصریف ازین مصدر گرفت
هرکه باشد طالب مهرش بماند چون خضرزانکه مهرش لذت مطلوب اسکندر گرفت
وان که بگذارد قدم در راه کین او اجلبندیاش برپا نهد کش کس نیارد برگرفت
از نهیب نعل اسب و مِخلَب شاهین اومه به ماهی رفت و ماهی ماه را پیکر گرفت
پای شبدیزش تو گویی پویه از آهو گرفتپَرّ شاهینش تو گویی قوّت از صرصر گرفت
آن به منزل درهمی پی در دگر منزل نهادوین به کشور درهمی صید از دگر کشور گرفت
آن یکی گفتی که هامون را به زیر ران گرفتوین دگر گفتی که گردون را به زیر پر گرفت
خور ز رنگ تیغ گوهربار او گیرد شعاعگرچه هرگوهر بهکان رنگ از شعاع خورگرفت
تیغ او پوشید گویی جامهٔ رهبان رومروی بدخواهش بهجای سیم خور در زر گرفت
وز نهیب تیغ او دشمن به روم اندر گریختجای خویش اندر چلیپا خانهٔ قیصر گرفت
ای جهانگیری که بر تو گوید و گفت آفرینهرکه اندر دست خنجر گیرد و خنجر گرفت
شاه چین را داد حکم آسمانی گوشمالتا چرا بیحکم تو بر سر همی افسر گرفت
گر ضیافت کرد ابراهیم بن آزر مدامتا غریبان را بهحکم خویشتن چاکرگرفت
شاه چین در این ضیافت چاکر درگاه توستدر ضیافت رسم ابراهیم بن آزرگرفت
تا معزی یافت از ابر قبول تو سرشکبر زمین حکمت از تخم معانی برگرفت
شعرهای او گرفت از یُمن مدح تو شرفوان شرف گر بنگری امروز تا محشرگرفت
مدتی چون ذبح اسمعیل بن هاجر نمودزانکه او را دست هِجر تو همی حنجرگرفت
تا ز مدح و آفرینت چشمهٔ خاطر گشادزنده گشت و فَرّ اسمعیل بن هاجرگرفت
چشم کابین دارد از جود تو ای صدر جهانکز مدیح تو عروس خاطرش گوهر گرفت
گرچه شعر و شاعری در عهد ما با قیمت استاز کمال خاطر تو قیمت دیگر گرفت
تا زمین در روز گیرد روشنی از باخترهمچو اندر شب فلک تاریکی از خاور گرفت
با رضای ایزدی بادی که عالی دولتی استهر که او راه رضای ایزد داور گرفت
روی بدخواه تو بادا روز و شب نیلوفریکز خلاف تو دل او رنگ نیلوفر گرفت