شمارهٔ ۸۱
عالم چو بوی عافیت شهریار یافتبشکفت پیش از آنکه نسیم بهار یافت
بر خلق شد خجسته و فرخنده روزگارزین عافیت که پادشه روزگار یافت
چون زینهار یافت تن و جان او ز رنجمُلک از حوادث فلکی زینهار یافت
چون او گرفت قوّت و شد با قرار دلملت گرفت قوت و دولت قرار یافت
هنگام آنکه ماه سپر گشت بر سپهرگر ماه عمر او ز تَکسُّر غبار یافت
زایل شد آن غبار و درخشنده گشت ماهچون از هلال گوش فلک گوشوار یافت
در بوستان ملک درخت بقای شاهاز عِزّ دولت ابدی برگ و بار یافت
خلد برین بدید به دنیا معاینههرکس که سوی بارگه شاه بار یافت
شاه بلند بخت ملک سنجر آنکه اواز بخت هرچه یافت، ملکشاهوار یافت
شاهی که زیر جوشن و خفتان به روز رزمزور هزار رستم و اسفندیار یافت
او را خدای داد به یک حمله صد ظفرحمله هزار بود و ظفر صدهزار یافت
چون روزگار منزلت بخت او بدیداو را جمال دوده و فخر تبار یافت
چون در تبار و دودهٔ او بنگرید بختخورشید را پیاده و او را سوار یافت
هرگز که یافت جز پدر و جدش از ملوکآن نام کاو ز همت و رزم و شکار یافت
زیبد که خسروان جهان یاد او خوردکاو را جهان ز جّد و پدر یادگار یافت
ای خسروی که هر که نهان تو باز جستاز نیکویی نهان تو چون آشکار یافت
آن کز چهار طبع سخن گفت در جهاناندر چهار چیز تو آن هر چهار یافت
در حِلم و طبع تو صفت خاک و باد دیددر جود و خشم تو اثر آب و نار یافت
آن کس که غوص کرد و گهر یافت از بِحارطبع تو را به جود فزون از بحار یافت
کان را کنار یافت بهرحال و قعر دیدوین را نه قعر دید و نه هرگز کنار یافت
گُل یافت نیکخواه تو آنجا که خار جُستوانجا که بدسَگال تو گُل جست خار یافت
گه پست شد مخالف تو گه بلند شدپستی ز جاه دید و بلندی ز دار یافت
هر دشمنی که با تو به صحرا سپر کشیدبر خویشتن ز تیر تو صحرا حصار یافت
هر کس که یافت در دل دشمن سِنان تودر چشم مور تیزی دندان مار یافت
تو حیدری و هرکه ز حکم تو سر کشیددر سر به جای مغز همه ذوالفقار یافت
شاها ز تندرستی تو طبع روزگارامسال فر و زیب زیادت ز پار یافت
پژمرده بود دهر و تهی از نگار و رنگشد زین نشاط تازه و رنگ و نگار یافت
باقی بمانیا که جهان از بقای توامن تمام و مصلحت بیشمار یافت
کار تو باد رونق و ترتیب یافتهکز تو زمانه رونق و ترتیب کار یافت
قانون افتخار و شرف دولت تو بادکز دولت تو دین شرف و افتخار یافت